شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!
که آنچه در سر من نیست ، ترس رسوایی ست!

چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست!

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب!
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست...!

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست!

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
دیدگاه ها (۱)

هستی چه باشد؟ آشفته خوابی نقش فریبی، موج سرابینخل مح...

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مراگر بود فرش ز مخمل،نبرد خواب ...

تا‌ سحر ای‌ شمع‌ بر با‌لین‌ من‌امشب‌ از بهرخدا بیدار با‌ش‌سا...

ز جهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم تو سیه گیسو کردی چون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط