نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
دیدگاه ها (۱)

باز باران با ترانهمینشیند بر لبانتباز باران با ترنممیخورد بر...

اجتماعی »»»»»»»»»»»»»»»تاتو .:تاتو یا همان خالکوبی سنتی دیری...

ای ... ای ساقی ای ساقی ره میخانه ام بنما که با خود در سر جنگ...

.لحظه ها عُریانند ....به تنِ لحظه خود جامه اندوه مَپوشان ...

پارت دوم | یک سقف، دو دشمندرِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:75دختر وارد اتاق نیمه تاریک شد و از پشت پسر را د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط