ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۰۱

چرخیدم سمت در دکتر و پشت سرش پرستار اومدن داخل.. دکتر اومد جلو و رفت سمت جیمین و گفت امروز خيلي بهتر به نظر میرسین جیمین اروم گفت واقعا بهترم و نگاهي به من انداخت. لبخند پر عشقی بهش زدم و مضطرب و منتظر به دکتر نگاه کردم دکتر خوب...خداروشکر... و معاینه اش کرد و گفت بیشتر استراحت کن و رفت. نفس عميقي کشيدم. جیمین نگام میکرد. لبخند زدم تا خیالش راحت شه و گفتم الان برمیگردم تند رفتم دنبال دکتر و اشفته :گفتم دکتر جیمین چقدر باید بستري باشه؟ دکتر در واقع بودنش اینجا برای اینه که درد بیشتری نکشه... وگرنه.. متاسفانه كمكي بيشتري نمیشه بهش کرد اشک تو چشمام حلقه زد و محکم گفتم: يعني ميتونم ببرمش؟ دکتر-چون دیروز یه حمله بدي داشته اجازه بدين براي اطمينان و کنترل ۲ روز دیگه بمونه.. بعد اگه دوست داشت میتونین برینش و متاسف گفت: خیلی از اینجور بیمارها دوست دارن زمان باقي مانده شون رو. محكم و جدي بين حرفش گفتم بسه.. ساکت شد و متعجب نگام کرد. با خشم گفتم: جیمین من خوب میشه. پس بهتره بري اين جملات مسخره رو براي بيمارهاي ديگه ات بگي... و سریع ازش دور شدم. احمق رواني.. هي حرف بیخود میزنه.. رفتم جلوي در اتاق جيمز تند دست به صورتم و چشمام کشیدم و لبخند زدم و رفتم داخل جیمین خیره نگام کرد با لبخند رفتم جلو و کنارش رو صندلی نشستم و سر رو شونه

با لبخند رفتم جلو و کنارش رو صندلی نشستم و سر رو شونه اش گذاشتم و گفتم دکتر گفت زود مرخص میشی..چیزیت نیست که..لوس كردي خودتو.. خطر این حمله رفع شه میتونم ببرمت خونه.. سرشو کج کرد و بوسه ارومي به سرم زد و نرم گفت دیگه نرو پیش دکتر.. تمام وجودم فرو ریخت و تند چشمامو بستم. يعني فهمید دروغ گفتم؟ دردمو دید؟ اخ.. لعنت بهم.. انقدر ضایع بودم؟ پردرد صورتمو جمع کردم و سرمو روي شونه اش نگه داشتم.. تمام روز رو پیشش بودم و شب دو تا از شام بیمارستان گرفتم و رفتم پیشش. صورت تو هم کشیدم و بو کردم و گفتم به به.. عـ و تند تند بو کشیدم و گفتم عجب غذایی و به غذاي ابكي بي رنگ و بو نگاه کردم و گفت: چی هست اصلا اين؟ سويه؟ با لبخند خيلي گرفته اي به زور گفت نخور اینو..برو یه رستوراني اين اطراف شام بخور.. با شوق گفتم باهام میای؟ سرفه شدیدی زد و تند دستمال رو روی دهنش گرفت و درمونده نگام کرد و اروم گفت:نه.. اخم کردم و مظلومانه :گفتم نمیتونی یا نمیخواي؟ اقایی نباید خودتو تو این تخت حبس کني.. باید بلند شي. باز سرفه شدیدی تو دستمال زد و تلخ دستمال رو تو دستش مشت کرد و سعی کرد با زور خيلي واضحي سعي كرد لبخند بزنه و گفت تو برو غم تو نگام خونه کرد. درد داشت.. اره.. به خاطر بیمارستان و دکتر و مرخص نشدن نمیگفت نمیتونست بلند شه.
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۲نمیتونست بلند شه.. توان و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۳چقدر جلوي خودش رو گرفته بود...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۰۰ حتي.. نمیتونستم تو بیمارست...

ظهور ازدواج پارت ۵۹۹خیره خیره جیمین خوابم رو نگاه میکردم درو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۹اخ.. دلم ضعف رفت براي صداي ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط