فیک سانزو قسمت هشتم

فیک سانزو. قسمت. هشتم
یهو ات احساس کرد از پشت بغلش کردن. سانزو بود، یهو سانزو دستاشو از زیر لباس ات به سینه هاش رسوند و سانزو شروع کرد به بازی بازی کردن باهاشون ات هم خیلی آروم ناله میکرد*تو اون طبقه فقط اتاق اون دوتاس و هیچکس صداشونو نمیشنوه*و این ناله های آروم باعث میشد سانزو بیشتر تحریک بشه یهو سانزو رو ات خیمه زد و گفت
سانزو: خب پرنسس دیگه از این ببد حق نداری تو اتاق خودت بخوابی باید بیای پیش ددی
ات: سانزو..... ول... ولم کن
سانزو: باشه خودت خواستی.
بزور لباس های ات رو از تنش کند و چون خودش فقط با یه شرتک میخوابید فقط شرتک رو درآورد. خم شد و در گوشه ات گفت
سانزو: خیلخب پرنسس کوچولو قراره امشب حسابی ناله کنی.
یهو دوتا از انگشت هاشو کرد تو ات و ات یه ناله بند کرد این سانزو رو تحریک میکرد، سانزو انگشت هاشو در آورد و دسته بیلش*اونجاش*رو کرد تو ات و محکم تلمبه میزد و ات هم پشت سر هم ناله میکرد
ات: حاااا.... آرو.... سانزو.. آروم تر.. اههه حیی اححححح
سانزو: آخی پرنسس فکنم باید بیشتر تنبیه بشی*چون سانزو صداش کردی😑*و مهکم تر تلمبه زد و ات هم ناله میکرد بعد از دوساعت رفتید حموم و با بدن های خسته رو زمین خوابیدین*تخت کثیفه*
صبح بای دلدر بیدار شدی و وقتی چشماتو باز کردی سانزو با یه نگاه خیلی عاشقونه(نه بابا حسودی چیه من خوبم)ات رو نگاه میکرد
سانزو: فکنم واقعا عاشقت شدم ات(نه من اوکیم حسادت چیه)



*پنج سال بعد*

ات و سانزو ازدواج کردن و پدر مادر ات از خارج برگشتن و سانزو رو قبول کردن ولی عمع و شوهرعمه ی ات به زندان رفتن.ات الان یه پسر کوچولوی خیلی خوشگل داره که سانزو نمیزاره نزدیک ات بشه میگه مامانت فقط برای منه. و اونا تا آخر امرشون به پای هم پیر شدن
{پایان، قصه ی ما به سر رسید کوکو به اکانه نرسید}





بچه ها این اولین فیکی بود که نوشتم اگه خوشتون اومد لطفا حمایت کنید. درخواستی داشتین بگین بزارم براتون
دیدگاه ها (۱۹)

حلال کنید

فیک سانزو. قسمت. هفتم وقتی از خواب پاشدم سانزو رفته بود ولی ...

ددی بدجنس من💅🏻😈Part6عاااااااححح کوک عاییی ارومممممکوک با نال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط