افسانه‌ی خون و گل

افسانه‌ی خون و گل
قسمت ۲۸: رقصِ در سایه‌ها

بیمارستان، در سکوتِ نیمه‌شب، جایِ دیگری شده بود. جونگ‌کوک دیگر آن پسرِ زخمی و بی‌دفاع نبود. او در حالی که از نظر جسمی در حال بهبودی بود، اما از نظر روحی، انگار به یک موجودِ نیمه‌بیدارِ وحشی تبدیل شده بود. او ساعت‌ها در تاریکیِ اتاق می‌نشست و به هیچ‌چیز خیره می‌شد.

مینجی که دیگر از خستگی و نگرانی ناتوان شده بود، تصمیم گرفت متوسل به روش دیگری شود. او دانست که با منطق و حرف‌هایِ عاشقانه نمی‌توان با این تاریکی جنگید. او باید با خودِ تاریکی روبه‌رو شود.

یک شب، وقتی جونگ‌کوک در حالِ گذار از یک حالتِ خلسه و نیمه‌هشیاری بود، مینجی به آرامی کنارش نشست و دستش را در میانِ دستانِ سرد و لرزانِ او گذاشت. او شروع کرد به خواندنِ اشعاری که در کودکی برایش می‌خواندند؛ اشعاری که بویِ گل‌هایِ تازه و خورشیدِ صبحگاهی می‌داد.

ناگهان، جونگ‌کوک دستِ او را با چنان قدرتی فشرد که مینجی ناله‌ای از سرِ درد کرد. اما مینجی دستش را نکشید. او به چشم‌هایِ سیاه و درخشانِ جونگ‌کوک خیره شد که انگار از اعماقِ یک اقیانوسِ خون‌آلود می‌آمدند.
«ببین من رو، جونگ‌کوک!» مینجی با صدایی که از شدتِ اراده می‌لرزید، فریاد زد. «اون چیزی که داری حس می‌کنی، قدرت نیست، اون فقط یه جورِ تنهاییِ بزرگه! نذار اون تنهایی، تو رو از من بگیره!»

برای لحظه‌ای، انگار زمان ایستاد. در چشمانِ جونگ‌کوک، جنگِ بینِ یک مردِ عاشق و یک هیولایِ انتقام‌جو به چشم می‌آمد. او دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما فقط یک پچ‌پچه از گلویش خارج شد: «اون‌ها... اون‌ها دارن نزدیک می‌شن، مینجی. من بویِ باروت رو حس می‌کنم... حتی اینجا.»
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۹: شطرنجِ مرگباردر همان ساعت، در عم...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۳۰: میراثِ نفرین‌شدهآقای جئون، با دست...

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۷: سایه‌هایِ گذشته در دفترِ جئوندر ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۶: نبردِ درونیروزهایِ تویِ بیمارستان...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط