هی شعر نوشتم که بخوانی و تو انگار نه انگار

هی شعر نوشتم که بخوانی و تو انگار نه انگار
از عشق نوشتم که بدانی و تو انگار نه انگار

هی گفتم و گفتم غم آن حادثه اینجاست
ما را زغمت باز رهانی و تو انگار نه انگار

از هر طرفم صد گِله کردی که نمانی
من گفتمت ای کاش بمانی و تو انگار نه انگار

دستان من و این قلم و معرکه ای شوم
یک زلزله، یک جنگ جهانی و تو انگار نه انگار

این یک غزل ساده، ولی پر تب و تاب است
ویران شده یک مرد روانی و تو انگار نه انگار

صد البته این رسمِ پرا از غصه، جدید است
من خواستم این را تو ندانی و تو انگار نه انگار...
دیدگاه ها (۲)

دارم امشب بین دل ها رفت و آمد می کنمگر عبورت را نبینم، عشق ر...

من جوانی کرده ام،عاشق شده دل داده امدل ز دستم رفته و پای شرا...

مـاه آمـد پیـش او کـه تـو جـان منـے گفتمـش کـه تـو کمتـرین غ...

ز رویـت دستـه ی گـل می تـوان کـرد ز لفت شـاخ سنبـل می تـوان ...

گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمان...

رمان غریبه کوچولو

Princess Slytherin ~p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط