سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

### بعدازظهر — ساسوکه تنها توی خونه

ساسوکه کل روز تو اتاقش نشست.
کتاب جلوش باز بود.
ولی حتی یه خطشم نمی‌دید.

فقط تصویر ناروتو
وقتی خواب‌آلود اسمشو صدا می‌زد…
وقتی موهاشو شونه می‌کرد…
وقتی نزدیکش بود…

همین‌طوری تو مغزش پخش می‌شد.

سرشو تکون داد:
«بس کن. مزخرفه. من… من… فقط خسته‌ام.»

و راستش؟
حتی خودش هم باور نکرد.

---

### ایتاچی وارد می‌شود… و بو می‌کشد: بوی عشق 😭🖤🤌🏻

عصر در باز شد.
ایتاچی وارد شد.
لباس ANBU، خسته، ولی با اون چشم‌هایی که هزار سال آشکار می‌کنن.

اومد تو اتاق ساسوکه.
در رو زد.

«ساسوکه؟»

ساسوکه: «هَم؟»

ایتاچی وارد شد…
و فقط ده ثانیه نگاهش کرد.

ده ثانیه کافی بود.

«سلام!اوه...تو… یه جوری‌ای.»

ساسوکه: «نه نیستم.»

ایتاچی: «هستی. چشمهات… یه چیزی‌توشون دیده میشه. و تو دفترچه‌ات هیچ صفحه‌ای رو ورق نزدی.»

ساسوکه: «خیلی تحلیل می‌کنی.»

ایتاچی نیم‌لبخند زد:
«ببینم...تو...از کسی خوشت اومده؟.»

ساسوکه با حجم عجیب جیغی که ازش انتظار نمی‌رفت:
«نــه!»

ایتاچی:
«خیلی خب حدس‌میزنم کی باشه ولی نمیگم...😉»

ساسوکه یخ زد:
«با… با کسی نیست.»

ایتاچی نزدیک شد.
آروم.
مثل همیشه.

«عشقی که خودت هم نمی‌فهمی از کِی شروع شده… قشنگ‌ترین و خطرناک‌ترینشه.»

ساسوکه چرخید سمت پنجره.
صداش خیلی کوچیک شد:
«فقط… حالم عجیب شده.»

ایتاچی با نرمی:
«چون برای اولین باره که...»

ساسوکه چیزی نگفت.
ولی ناخودآگاه انگشتش لرزید.
اونقدر واضح که ایتاچی دید و چیزی نگفت.

فقط از اتاق رفت بیرون.
و در آخرین لحظه گفت:

«امشب جشن سال نوئه… شاید اونجا ببینیش.»

و ساسوکه نفهمید چرا با شنیدن «ببینیش»
قلبش یه ضربه‌ی محکم زد.
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### ناروتو — هم...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۶ — جش...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۵ — او...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو: «وای—!!...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ایتاچی، سعی کرد آرامش را ح...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط