داستان کوتاه

داستان کوتاه
موضوع : دزدیدن جوانمردی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند مرد چلاق وقتی بر روی اسب سوار شد
دهنه ی اسب را کشید و گفت :اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد :تو تنها اسب را نبردی ،جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگهداشت.
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر« هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند! و رسم جوامردی از روی زمین برود
دیدگاه ها (۲)

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

دزد جوانمردی! اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دی...

دزدی جوانمردی

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

اسب‌سواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط