𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
سرمای هوا به صورتش میخورد.
زمستان نزدیک بود.
اولین زمستانی که دلش میخواست تنها نباشد.
میتوانست تاکسی بگیرد یا به راننده اش زنگ بزند.
اما تنها راه رفتن را ترجیح داد.
داشت چه اتفاقی می افتاد؟
لحن تهیونگ همیشه با پسرک نرم و لطیف بود اما...
بیرون انداختن جونگکوک از اتاقش.
تند حرف زدنش با او
هل دادنش..
تهیونگ چی دیده بود..مگه عاشق نبود؟
مگه جئون تنها کسش نبود؟
مگه کسی نبود که میگفت «حاضرم بخاطرت دنیارو به آتیش بکشم»؟
پس چیشد؟
شکارچی دوباره به فکر نابودی شکارش افتاد؟
•
•
•
هوسوک با شنیدن سر و صدا بیدار شده بود.. در واقع ،اصلا نخوابیده بود!
رفتن جئون را دیده بود.
حالا وقتش بود با او صحبت کند.
به سمت بالکن اتاقش رفت و با او تماس گرفت.
یک بار
دو بار
هربار رو پیغام گیر میرفت.
دفعه سوم تماس برقرار شد.
-چی میخوای
صدای پسر گرفته بود..
×گریه کردی؟
-به تو ربطی نداره
×چرا اون فلشو باز نکردی
فلش..جونگکوک اصلا آن فلش را یادش نبود.
-اون..من..خب..نتونستم...تهیونگ بهم زنگ زد که برم پیشش
×خب؟الان فلش کجاست ؟
پسر کمی هول شد.. ساکت ماند
×گمش کردی.. عالیه
-صبر کن..شاید بتونم پیداش کنم
×چطور میخوای پیداش کنی آخه؟ حتما تا الان پیداش کردن و قایمش کردن
+پیداش کردن؟ کی؟
هوسوک سکوت کرد...اگر ایندفعه سعی میکرد حقیقت را لو دهد تهیونگ واقعا او را میکشت.
×مهم نیست..برو و فلشو پیدا کن..اون برای همه ما مهمه.. مخصوصا تو..جئون کوچولو
``````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک:85
کامنت:80
875 تایی بشیم✨💕
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
سرمای هوا به صورتش میخورد.
زمستان نزدیک بود.
اولین زمستانی که دلش میخواست تنها نباشد.
میتوانست تاکسی بگیرد یا به راننده اش زنگ بزند.
اما تنها راه رفتن را ترجیح داد.
داشت چه اتفاقی می افتاد؟
لحن تهیونگ همیشه با پسرک نرم و لطیف بود اما...
بیرون انداختن جونگکوک از اتاقش.
تند حرف زدنش با او
هل دادنش..
تهیونگ چی دیده بود..مگه عاشق نبود؟
مگه جئون تنها کسش نبود؟
مگه کسی نبود که میگفت «حاضرم بخاطرت دنیارو به آتیش بکشم»؟
پس چیشد؟
شکارچی دوباره به فکر نابودی شکارش افتاد؟
•
•
•
هوسوک با شنیدن سر و صدا بیدار شده بود.. در واقع ،اصلا نخوابیده بود!
رفتن جئون را دیده بود.
حالا وقتش بود با او صحبت کند.
به سمت بالکن اتاقش رفت و با او تماس گرفت.
یک بار
دو بار
هربار رو پیغام گیر میرفت.
دفعه سوم تماس برقرار شد.
-چی میخوای
صدای پسر گرفته بود..
×گریه کردی؟
-به تو ربطی نداره
×چرا اون فلشو باز نکردی
فلش..جونگکوک اصلا آن فلش را یادش نبود.
-اون..من..خب..نتونستم...تهیونگ بهم زنگ زد که برم پیشش
×خب؟الان فلش کجاست ؟
پسر کمی هول شد.. ساکت ماند
×گمش کردی.. عالیه
-صبر کن..شاید بتونم پیداش کنم
×چطور میخوای پیداش کنی آخه؟ حتما تا الان پیداش کردن و قایمش کردن
+پیداش کردن؟ کی؟
هوسوک سکوت کرد...اگر ایندفعه سعی میکرد حقیقت را لو دهد تهیونگ واقعا او را میکشت.
×مهم نیست..برو و فلشو پیدا کن..اون برای همه ما مهمه.. مخصوصا تو..جئون کوچولو
``````````````````````````````````````````````````````````````
شرایط پارت بعد:
لایک:85
کامنت:80
875 تایی بشیم✨💕
- ۲۱.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط