پیوند خون و اختیار
پیوند خون و اختیار
پارت ۸ | انتخابی میان خون و حقیقت
صبح زود، عمارت خاندان پارک دیگه مثل همیشه نبود.
همهجا آروم بود...
اما این آرامش، آرومش قبل از طوفان بود.
پارک آت پشت میز بزرگ سالن اصلی ایستاده بود.
روبهروش دو نفر بودن؛ دو نفری که سالها بهشون احترام گذاشته بود.
پدرش...
و مردی که همیشه فکر میکرد وفادارترین محافظ خانوادهست.
کانگ سونگ.
اما حالا دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
آت آروم گفت:
ـ «تا کی میخواستین حقیقت رو ازم پنهون کنین؟»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت.
ـ «آت... من فقط میخواستم زنده بمونی.»
آت خندید.
اما خندهش هیچ گرمایی نداشت.
ـ «زنده بمونم؟»
چند قدم جلو رفت.
ـ «من بیست سال با نفرت زندگی کردم. با یه سؤال که هر شب توی سرم تکرار میشد.»
چشمهاش برای یه لحظه لرزید.
ـ «کی مادرم رو ازم گرفت؟»
سکوت.
پدرش چیزی نگفت.
و همین سکوت، جواب همهچیز بود.
---
همون موقع...
جونگکوک روبهروی پدرش ایستاده بود.
دفتر قدیمی روی میز بود.
جونگکوک گفت:
ـ «تو همهچیز رو میدونستی.»
پدرش آروم جواب داد:
ـ «جونگکوک... بعضی جنگها ارزش شروع کردن ندارن.»
جونگکوک با نگاه سردی بهش خیره شد.
ـ «اما تو اجازه دادی یه بچه، بدون جواب بزرگ بشه.»
صداش آروم بود، اما خشمش کاملاً معلوم بود.
ـ «تمام این سالها فکر میکردم باید دشمنم رو پیدا کنم.»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «اما نمیدونستم باید حقیقت رو از نزدیکترین آدمهای زندگیم بخوام.»
---
چند ساعت بعد...
آت و جونگکوک توی یه انبار قدیمی همدیگه رو دیدن.
جایی که هیچکس نمیتونست صداشون رو بشنوه.
آت گفت:
ـ «پدر من یه چیزی رو پنهون میکنه.»
جونگکوک جواب داد:
ـ «پدر من هم همینطور.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
دیگه هیچکدوم اون ازدواج رو فقط یه قرارداد نمیدیدن.
یه چیزی بینشون عوض شده بود.
آت آروم گفت:
ـ «اگه قراره این جنگ رو شروع کنیم... باید با قانونهای خودمون باشه.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ «نه برای انتقام.»
آت نگاهش کرد.
ـ «پس برای چی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «برای اینکه دیگه هیچ بچهای مجبور نشه با یه سؤال بیجواب بزرگ بشه.»
برای اولین بار...
آت مخالفتی نکرد.
---
اما همون لحظه...
یه جای دیگه، مرد ناشناس عکسی رو روی میز گذاشت.
توی عکس، آت و جونگکوک کنار هم بودن.
مرد آروم گفت:
ـ «بالاخره کنار هم قرار گرفتن.»
شخص دیگهای پرسید:
ـ «پس نقشهمون شکست خورد؟»
مرد لبخند زد.
ـ «نه...»
دوباره به عکس نگاه کرد.
ـ «تازه اول بازیه.»
---
شب...
آت وقتی به عمارت برگشت، متوجه شد یه نامه روی میز اتاقش گذاشته شده.
بدون اسم فرستنده.
نامه رو باز کرد.
داخلش فقط یه جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای قاتل مادرت رو پیدا کنی، به کسی که بیشتر از همه دوستت داره اعتماد نکن.»
آت آروم نامه رو پایین آورد.
یه سؤال جدید توی ذهنش شکل گرفته بود.
کی...
بیشتر از همه بهش نزدیکه؟
و آیا اون آدم...
واقعاً همون کسیه که فکر میکنه؟
پایان پارت هشتم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۸ | انتخابی میان خون و حقیقت
صبح زود، عمارت خاندان پارک دیگه مثل همیشه نبود.
همهجا آروم بود...
اما این آرامش، آرومش قبل از طوفان بود.
پارک آت پشت میز بزرگ سالن اصلی ایستاده بود.
روبهروش دو نفر بودن؛ دو نفری که سالها بهشون احترام گذاشته بود.
پدرش...
و مردی که همیشه فکر میکرد وفادارترین محافظ خانوادهست.
کانگ سونگ.
اما حالا دیگه هیچچیز مثل قبل نبود.
آت آروم گفت:
ـ «تا کی میخواستین حقیقت رو ازم پنهون کنین؟»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت.
ـ «آت... من فقط میخواستم زنده بمونی.»
آت خندید.
اما خندهش هیچ گرمایی نداشت.
ـ «زنده بمونم؟»
چند قدم جلو رفت.
ـ «من بیست سال با نفرت زندگی کردم. با یه سؤال که هر شب توی سرم تکرار میشد.»
چشمهاش برای یه لحظه لرزید.
ـ «کی مادرم رو ازم گرفت؟»
سکوت.
پدرش چیزی نگفت.
و همین سکوت، جواب همهچیز بود.
---
همون موقع...
جونگکوک روبهروی پدرش ایستاده بود.
دفتر قدیمی روی میز بود.
جونگکوک گفت:
ـ «تو همهچیز رو میدونستی.»
پدرش آروم جواب داد:
ـ «جونگکوک... بعضی جنگها ارزش شروع کردن ندارن.»
جونگکوک با نگاه سردی بهش خیره شد.
ـ «اما تو اجازه دادی یه بچه، بدون جواب بزرگ بشه.»
صداش آروم بود، اما خشمش کاملاً معلوم بود.
ـ «تمام این سالها فکر میکردم باید دشمنم رو پیدا کنم.»
چند لحظه مکث کرد.
ـ «اما نمیدونستم باید حقیقت رو از نزدیکترین آدمهای زندگیم بخوام.»
---
چند ساعت بعد...
آت و جونگکوک توی یه انبار قدیمی همدیگه رو دیدن.
جایی که هیچکس نمیتونست صداشون رو بشنوه.
آت گفت:
ـ «پدر من یه چیزی رو پنهون میکنه.»
جونگکوک جواب داد:
ـ «پدر من هم همینطور.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
دیگه هیچکدوم اون ازدواج رو فقط یه قرارداد نمیدیدن.
یه چیزی بینشون عوض شده بود.
آت آروم گفت:
ـ «اگه قراره این جنگ رو شروع کنیم... باید با قانونهای خودمون باشه.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ «نه برای انتقام.»
آت نگاهش کرد.
ـ «پس برای چی؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «برای اینکه دیگه هیچ بچهای مجبور نشه با یه سؤال بیجواب بزرگ بشه.»
برای اولین بار...
آت مخالفتی نکرد.
---
اما همون لحظه...
یه جای دیگه، مرد ناشناس عکسی رو روی میز گذاشت.
توی عکس، آت و جونگکوک کنار هم بودن.
مرد آروم گفت:
ـ «بالاخره کنار هم قرار گرفتن.»
شخص دیگهای پرسید:
ـ «پس نقشهمون شکست خورد؟»
مرد لبخند زد.
ـ «نه...»
دوباره به عکس نگاه کرد.
ـ «تازه اول بازیه.»
---
شب...
آت وقتی به عمارت برگشت، متوجه شد یه نامه روی میز اتاقش گذاشته شده.
بدون اسم فرستنده.
نامه رو باز کرد.
داخلش فقط یه جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای قاتل مادرت رو پیدا کنی، به کسی که بیشتر از همه دوستت داره اعتماد نکن.»
آت آروم نامه رو پایین آورد.
یه سؤال جدید توی ذهنش شکل گرفته بود.
کی...
بیشتر از همه بهش نزدیکه؟
و آیا اون آدم...
واقعاً همون کسیه که فکر میکنه؟
پایان پارت هشتم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱.۲k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط