⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p39
یکییکی، چشمهای سرخ بین درختها ناپدید شدن.
جنگل دوباره توی سکوت فرو رفت.
نینا هنوز مات همون سمتی رو نگاه میکرد که موجودات ایستاده بودن.
با صدای آرومی پرسید:
«...اونا خونآشام بودن؟»
«نه.»
با تعجب بهش نگاه کرد.
«پس چی بودن؟»
جیمین نگاهش رو از جنگل گرفت.
«خونآشامهای گرسنه.»
مستقیم به چشمهای نینا نگاه کرد.
«حالا فهمیدی چرا اجازه ندادم از قلعه بیرون بری؟»
چیزی نگفت.
با خودش فکر کرد شاید...
فقط شاید...
جیمین همهی حقیقت رو نگفته، اما دربارهی خطر بیرون دروغ هم نگفته بود.
باد دوباره بین درختها وزید.
جیمین از کنار نینا رد شد
«برگردیم.»
نینا چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد با حرص زیر لب گفت:
«فکر نکن این آخرشه... من دوباره...»
جملش نصفه موند
بدون اینکه برگرده، فقط سرش رو کمی به سمت نینا چرخوند.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
بعد با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیذاشت، گفت:
«دوباره امتحانش کن.»
چند ثانیه مکث کرد.
«این بار خودم مطمئن میشم حتی فکر فرار هم به سرت نزنه.»
نینا ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت.
همون چند کلمه کافی بود که تمام بدنش یخ کنه
شرط: لایک۶، کامنت۳
p39
یکییکی، چشمهای سرخ بین درختها ناپدید شدن.
جنگل دوباره توی سکوت فرو رفت.
نینا هنوز مات همون سمتی رو نگاه میکرد که موجودات ایستاده بودن.
با صدای آرومی پرسید:
«...اونا خونآشام بودن؟»
«نه.»
با تعجب بهش نگاه کرد.
«پس چی بودن؟»
جیمین نگاهش رو از جنگل گرفت.
«خونآشامهای گرسنه.»
مستقیم به چشمهای نینا نگاه کرد.
«حالا فهمیدی چرا اجازه ندادم از قلعه بیرون بری؟»
چیزی نگفت.
با خودش فکر کرد شاید...
فقط شاید...
جیمین همهی حقیقت رو نگفته، اما دربارهی خطر بیرون دروغ هم نگفته بود.
باد دوباره بین درختها وزید.
جیمین از کنار نینا رد شد
«برگردیم.»
نینا چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد با حرص زیر لب گفت:
«فکر نکن این آخرشه... من دوباره...»
جملش نصفه موند
بدون اینکه برگرده، فقط سرش رو کمی به سمت نینا چرخوند.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
بعد با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیذاشت، گفت:
«دوباره امتحانش کن.»
چند ثانیه مکث کرد.
«این بار خودم مطمئن میشم حتی فکر فرار هم به سرت نزنه.»
نینا ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت.
همون چند کلمه کافی بود که تمام بدنش یخ کنه
شرط: لایک۶، کامنت۳
- ۲۷۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط