هر چه به او گفتم نرو...

هر چه به او گفتم نرو...
یک عمری من با تو زندگی کرده ام...
چگونه دل رفتن داری؟؟
قبول نکرد...
حلقه را دراورد،گفت بگیر حلقه ات را...!!!!
تمام بدنم سست شد...
دستم خشک شد، نمیتوانستم حلقه را از او بگیرم
حلقه را پرت کرد سمت من...
مردی با دستانش به شیشه ماشین کوبید
اشاره کرد شیشه را پایین بدهم...
جانم جناب سروان...
نسبت شما با این خانم چیست؟؟؟
نسبت ما؟؟
نگاهی به او کردم...چشمانش دیگر برق نمیزد
نگاهی به حلقه کردم
گفت:مسافر هستم جناب سروان...
کرایه اش را دادم، مثل این که از کرایه ای که دادم ناراضی بود، سر کرایه کمی بحثمان شد
نگران نباشید جناب سروان....
و زیر لب آرام گفتم:یک عمر مسافر بودی
و من نمیدانستم...
دیدگاه ها (۸)

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۹ سانیار مامان با تعجب و بابا با...

پارت ۸

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۳

Eleven

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

تصادف با ماشین باجی.

(بچه ها بخدا غمگینه اگه دوست ندارید نخونید🤍)...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط