از قافله جا ماندم

از قافله جا ماندم




درست شانزده سال و چند ماه




ماندم...




زندانی این روزگار زشت شدم...




روزگاری که




نه از جنس من است نه از برای من...




چه رسمی ست دنیا!




از گردشش می نالیم و می نالیم




و روز زمین گیر شدنمان را جشن می گیریم!




نمیدانم...




قلبم زیر بار دردها ترک برداشته کمرم خم شده!...




با این حال




هنوز هم به دوست لبخند میدهم




امروز آغاز غربت نشینی ام هست...




به رسم عادت...
دیدگاه ها (۴)

دلـــم یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــ...

دیگر از غم نمینویسم هر کس به چشم هایم نگاه کند غم را...

هه والابوس نخواستم لایک رو بزن

والا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط