پارت ۱۰
پارت ۱۰
ویو ات
که یهو رسیدیم دم خونه (میخواستین چی بشه😅)
از کوک خداحافظ کردم رفتم خونه که یهو مامانم اومد سمتم
م/ت:چرا انقد دیر اومدی
+هیچی مامان فقط ساعت از دستم در رفت
م/ت:خب چیزی خوردی؟
+اره دیگه مامان نکنه میخوای وقتی ساعت ۸ رفتم ساعت ۱ اومدم گشنه باشم
م/ت:آخه تو همیشه گشنه ی
+ماماننننن یعنی من همیشه گشنمه
م/ت:(خنده)
+من رفتم بخوابم
م/ت:باشه شب بخیر
+شب بخیر
ویو کوک
ات و رسوندم خونش رفتم خونه ی خودم (اینو بگم که کوک یه خونه ی جدا از خانواده اش داره )فردا باید اول وقت برم جای که بابای ات کار میکنه و راضیش کنم و دیگه خوابیدم تا فردا (اینم بگم کوک به مامان باباش خبر داده که خونه ی خودشه )
ویو تهیونگ
دیدم جونگکوک و ات رفتن هانا میخواست بره بهش گفتم
=میرسونمت
×نه ممنون خودم تاکسی میگیرم
=الان تاکسی گیر نمیاد بیا بریم برسونمت
×خیلی خب باشه
رفتیم تو ماشین که یهو گفت
×تو میدونستی ات و جونگکوک میخوان ازدواج کنن
=نه جون تو منم الان فهمیدم
×اااا منم باور کردم
=بخدا نمیدونستم اصن تو کی باشی که من بهت جواب پس بدم
×من کسی هستم که تازه روت
ویو هانا
فهمیدم میخواستم چی بگم سریع حرفمو خوردم وایی الان چی بگم که یهو گفت
=که تازه روم بقیش ؟نکنه کراش زدی
×آر.....چیز نه نه نه اشتباه فهمیدی
=اگه من اشتباه فهمیدم پس حتما روح تو الان داشت میگفت اره
×اون حرف از دهنم پرید
=نه دیگه
رسیدیم خونه من از خدا خواسته حرفو سریع عوض کردم و گفتم
×رسیدیم بای ممنون که رسوندیم
=(خنده)باشه خداحافظ
سریع رفتم خونه که یهو مامانم اومد
م/ه :چرا انقدر دیر اومدی
×سلام مامان خوب ساعتو نگاه نکردم راستی به بابا چی گفتی ؟
م/ه:گفتم با ات رفتی بیرون
×آهان من رفتم بخوابم شب بخیر
م/ه:باشه شب بخیر حالا چیزی خورده بودی
×اره خوردم
رفتم بخوابم
ویوتهیونگ
رسیدم خونه فکر کردم تا الان حتما مامان و بابام خوابیدم اما اشتباه کردم مامانم اومد و گفت
٪چرا انقدر دیر کردی
=اوما با کوک بودم دیگه تازه شم من دیگه بچه نیستم که بازجوییم کنی ها
٪اره تو که راست میگی اصن گشنته ؟
=نه یه چیزی خوردم شب بخیر من میرم بخوابم
٪باشه شب بخیر
ویو نویسنده
خوب دیگه میخواستین چی بشه همه خوابیدن
ویو ات
بیدار شدم رفتم پایین صبحانه بخورم که یهو .....
ادامه داره.......
ویو ات
که یهو رسیدیم دم خونه (میخواستین چی بشه😅)
از کوک خداحافظ کردم رفتم خونه که یهو مامانم اومد سمتم
م/ت:چرا انقد دیر اومدی
+هیچی مامان فقط ساعت از دستم در رفت
م/ت:خب چیزی خوردی؟
+اره دیگه مامان نکنه میخوای وقتی ساعت ۸ رفتم ساعت ۱ اومدم گشنه باشم
م/ت:آخه تو همیشه گشنه ی
+ماماننننن یعنی من همیشه گشنمه
م/ت:(خنده)
+من رفتم بخوابم
م/ت:باشه شب بخیر
+شب بخیر
ویو کوک
ات و رسوندم خونش رفتم خونه ی خودم (اینو بگم که کوک یه خونه ی جدا از خانواده اش داره )فردا باید اول وقت برم جای که بابای ات کار میکنه و راضیش کنم و دیگه خوابیدم تا فردا (اینم بگم کوک به مامان باباش خبر داده که خونه ی خودشه )
ویو تهیونگ
دیدم جونگکوک و ات رفتن هانا میخواست بره بهش گفتم
=میرسونمت
×نه ممنون خودم تاکسی میگیرم
=الان تاکسی گیر نمیاد بیا بریم برسونمت
×خیلی خب باشه
رفتیم تو ماشین که یهو گفت
×تو میدونستی ات و جونگکوک میخوان ازدواج کنن
=نه جون تو منم الان فهمیدم
×اااا منم باور کردم
=بخدا نمیدونستم اصن تو کی باشی که من بهت جواب پس بدم
×من کسی هستم که تازه روت
ویو هانا
فهمیدم میخواستم چی بگم سریع حرفمو خوردم وایی الان چی بگم که یهو گفت
=که تازه روم بقیش ؟نکنه کراش زدی
×آر.....چیز نه نه نه اشتباه فهمیدی
=اگه من اشتباه فهمیدم پس حتما روح تو الان داشت میگفت اره
×اون حرف از دهنم پرید
=نه دیگه
رسیدیم خونه من از خدا خواسته حرفو سریع عوض کردم و گفتم
×رسیدیم بای ممنون که رسوندیم
=(خنده)باشه خداحافظ
سریع رفتم خونه که یهو مامانم اومد
م/ه :چرا انقدر دیر اومدی
×سلام مامان خوب ساعتو نگاه نکردم راستی به بابا چی گفتی ؟
م/ه:گفتم با ات رفتی بیرون
×آهان من رفتم بخوابم شب بخیر
م/ه:باشه شب بخیر حالا چیزی خورده بودی
×اره خوردم
رفتم بخوابم
ویوتهیونگ
رسیدم خونه فکر کردم تا الان حتما مامان و بابام خوابیدم اما اشتباه کردم مامانم اومد و گفت
٪چرا انقدر دیر کردی
=اوما با کوک بودم دیگه تازه شم من دیگه بچه نیستم که بازجوییم کنی ها
٪اره تو که راست میگی اصن گشنته ؟
=نه یه چیزی خوردم شب بخیر من میرم بخوابم
٪باشه شب بخیر
ویو نویسنده
خوب دیگه میخواستین چی بشه همه خوابیدن
ویو ات
بیدار شدم رفتم پایین صبحانه بخورم که یهو .....
ادامه داره.......
- ۳۸۷
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط