قطارها همه رفتند و این مسافرها

قطارها همه رفتند و این مسافرها
نمانده اند و ندید ایستگاه رنگ وفا
قطارها همه رفتند و ایستگاه نشست
به انتظار قطاری برد خود او را
غبار خاطره ها بر تنش نشست و نشست
نرفته است به جاروی رفتگر حتا
من ایستگاه توام قصد رفتنت کافیست
بیا مسافر من شو بگیر در من جا
دیدگاه ها (۱)

دنیا لحظه شماری می کند تا در یکی از روزهای زندگی ما آدم ها د...

طعنه می زند مرا آن ز عشق بی خبرپیش شاهدان مرو می شوی ز ره به...

زندگی یک پرتقال استکه باید قاچش کنی:یک قاچ برای خودتیک قاچ ب...

روزی دل پیر ما جدا می مانداز آن همه دوست یک عصا می ماندرفتند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط