پارت
پارت14
فردا صبح...
ساعت 10
ویو یلدا
از خواب بیدار شدم اما نگار هنوز خواب بود... رفتم دست شویی وکارام رو کردم... از یخچال یه یه چیزی برداشتم و خوردم...
یلدا:هوی خرسک بلند شو دیگه ساعت دهه باید یه ساعت دیگه فرودگاه باشیم...
نگار مثل جت بلند شد
نگار:وادفاک... الان باید بگی؟
یلدا:غلط نکن منم چند دقیقه پیش بیدار شدم!
نگار:نامجون اینا چی؟
یلدا:الان زنگ میزنم...
به نامجون زنگ زدم...
نامجون :الو...
یلدا :سلام میگم شما هم زود اماده شید تا یک ساعت دیگه باید بریم فرودگاه...
نامجون:ما امادهایم!
یلدا:اوکی نیم ساعت دیگه بیاید بیرون...
نامجون :باشه.. بای...
یلدا :بای...
نیم ساعت بعد...
ویو نامجون
از اتاق اومدیم بیرون که همزمان نگار ویلدا هم اومدن بیرون... به سمت بیرون هتل حرکت کردیم... بعد نیم ساعت رسیدیم فرودگاه... کارامون رو سریع انجام دادیم...
ساعت12
سوار هواپیما شدیم... منو هیونگ کنار هم و یلداونگار جلومون، روی صندلی های دو نفره نشسته بودیم... بعد از چند ساعت... هیونگ و نگار خوابشون برد... یلدا داشت با گوشی چت میکرد... از سر کنجکاوی داخل گوشیش رو نگاه کردم... دیدم داره برایه پسری که اسمش رو قلبم سیو کرده بود... خرگوش میفرستاد... نمیدونم چرا ولی عصبانی شدم...
3ساعت بعد......
___________
ببخشید اگه کم گزاشتم.. بچه ها قراره در ادامه یکم حادثهای و جذاب بشه پس حمایت کنید...
لایک6
کامنت3
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
فردا صبح...
ساعت 10
ویو یلدا
از خواب بیدار شدم اما نگار هنوز خواب بود... رفتم دست شویی وکارام رو کردم... از یخچال یه یه چیزی برداشتم و خوردم...
یلدا:هوی خرسک بلند شو دیگه ساعت دهه باید یه ساعت دیگه فرودگاه باشیم...
نگار مثل جت بلند شد
نگار:وادفاک... الان باید بگی؟
یلدا:غلط نکن منم چند دقیقه پیش بیدار شدم!
نگار:نامجون اینا چی؟
یلدا:الان زنگ میزنم...
به نامجون زنگ زدم...
نامجون :الو...
یلدا :سلام میگم شما هم زود اماده شید تا یک ساعت دیگه باید بریم فرودگاه...
نامجون:ما امادهایم!
یلدا:اوکی نیم ساعت دیگه بیاید بیرون...
نامجون :باشه.. بای...
یلدا :بای...
نیم ساعت بعد...
ویو نامجون
از اتاق اومدیم بیرون که همزمان نگار ویلدا هم اومدن بیرون... به سمت بیرون هتل حرکت کردیم... بعد نیم ساعت رسیدیم فرودگاه... کارامون رو سریع انجام دادیم...
ساعت12
سوار هواپیما شدیم... منو هیونگ کنار هم و یلداونگار جلومون، روی صندلی های دو نفره نشسته بودیم... بعد از چند ساعت... هیونگ و نگار خوابشون برد... یلدا داشت با گوشی چت میکرد... از سر کنجکاوی داخل گوشیش رو نگاه کردم... دیدم داره برایه پسری که اسمش رو قلبم سیو کرده بود... خرگوش میفرستاد... نمیدونم چرا ولی عصبانی شدم...
3ساعت بعد......
___________
ببخشید اگه کم گزاشتم.. بچه ها قراره در ادامه یکم حادثهای و جذاب بشه پس حمایت کنید...
لایک6
کامنت3
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
- ۸.۸k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط