「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94
✦.................................

نیکی آرام پرسید:

+ برات خاطره‌ای داره...؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام جواب داد:

_ مادرم...

همین یک کلمه کافی بود، نیکی دیگر چیزی نپرسید فقط دستش را آرام روی دست‌های جونگکوک که دور کمرش حلقه شده بود گذاشت. جونگکوک دوباره نفس آرامی کشید.

_ همیشه بوی لیلیوم میداد...

نگاهش به دوردست‌های دریا خیره ماند

_ بعد از اون... هیچوقت فکر نمی‌کردم دوباره این بو رو حس کنم.

سکوت بینشان نشست، جونگکوک خیلی آرام گفت:

_ هر بار که نزدیکم میای... اول بوی موهاتو حس میکنم.

لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌های نیکی نشست.

+ فکر نمیکردم یه روز کسی از بوی موهام اینقدر تعریف کنه.

جونگکوک فقط پوزخند کوتاهی زد؛ مثل همیشه، نه حرف اضافه‌ای زد، نه توضیحی داد... فقط همان‌طور که او را در آغوش گرفته بود، آرام زمزمه کرد:

_ بعضی بوها آدمو به چیزایی برمیگردونن که هیچوقت از یادش نمیره.

نسیم دوباره میان موهای نیکی پیچید؛ او آرام سرش را به شانه‌ی جونگکوک تکیه داد... هر دو رو‌به‌روی دریا ایستاده بودند.
بی‌آنکه عجله‌ای برای شکستن آن سکوت داشته باشند

برای اولین بار جونگکوک احساس می‌کرد بعد از سال‌ها، جایی را پیدا کرده که دلش میخواهد بیشتر از چند دقیقه در آن بماند.

جونگکوک یک دقیقه هیچ حرکتی نکرد...

فقط همان‌طور پشت سر نیکی ایستاده بود؛ دست‌هایش هنوز دور کمرش حلقه شده بودند و نسیم، موهای نیکی را روی صورتش می‌ریخت.

نیکی آرام سرش را برگرداند؛ فاصله‌شان آنقدر کم بود که نفس‌هایشان با هم قاطی میشد.. چشم‌ هایش مستقیم به چشم‌های جونگکوک دوخته شد؛ چند ثانیه فقط نگاه.

نگاه جونگکوک آرام از چشم‌هایش پایین آمد... روی بینی ظریفش مکث کرد و بعد، بی‌اختیار روی لب‌های نیکی ثابت ماند؛ آنقدر خیره که انگار همه‌ی دنیا را فراموش کرده بود.

نیکی این بار نگاهش را از او نگرفت فقط خیلی آرام، با لبخند کمرنگی پرسید:

+ چی شده...؟

جونگکوک هیچ جوابی نداد فقط نگاهش روی چشم‌های نیکی ماند؛ آن‌قدر عمیق که نیکی برای یک لحظه نفس کشیدن را فراموش کرد.

+: چرا اینجوری نگام میکنی...؟

جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد؛ فاصله‌ شان حالا فقط چند سانتی‌متر بود.

دست‌هایش که دور کمر نیکی حلقه شده بودند، کمی محکم‌تر شدند؛ نه آن‌قدر که درد بگیرد، فقط آن‌قدر که اجازه ندهد عقب‌تر برود.

نیکی نفس کوتاهی کشید

+ جونگکوک...

بی‌اختیار خواست خودش را کمی عقب بکشد، اما دست‌های او مانع شدند

سر جونگکوک آرام پایین آمد... نوک بینی‌ هایشان خیلی آرام به هم خورد، نفس گرم هر دو روی صورت دیگری می‌نشست. نیکی با چشم‌های گرد شده، آرام زمزمه کرد:

+ خیلی... نزدیکی...

جونگکوک با همان صدای آرام و بم گفت:

_ کمه.

لب‌های نیکی از شدت استرس کمی از هم فاصله گرفت، برای یک لحظه کوتاه، فقط سکوت بینشان بود

بعد...

جونگکوک خیلی آرام فاصله‌ی باقی‌مانده را از بین برد و لب‌هایش را برای لحظه‌ای کوتاه روی لب‌های نیکی نشاند؛ بو៸سه‌ای کوتاه، آرام و کاملاً غافلگیرکننده.

چشم‌های نیکی همان لحظه از تعجب کاملاً گرد شدند بدنش برای چند ثانیه خشک شد انگار مغزش هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است.
همین که جونگکوک عقب رفت، نیکی با هر دو دست محکم به سینه‌اش ضربه زد.

جونگکوک یک قدم به عقب رفت

نیکی با صورت کاملاً سرخ، دستش را روی لب‌هایش گذاشت و با ناباوری خیره‌اش ماند.

+ ت... تو...

چند بار پلک زد، هنوز شوکه بود، بعد با صدایی بلندتر گفت:

+ تو الان... چیکار کردی؟!

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، آرام جواب داد:

_ کاری که از وقتی دیدمت، دلم میخواست انجامش بدم.

نیکی با بهت سرش را تکان داد

+ دیوونه شدی؟!
دیدگاه ها (۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 95✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92✦....................

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط