جونگکوک با چشم های کنجکاو به برگه جلو اش نگاه میکرد سپس ل
جونگکوک با چشم های کنجکاو به برگه جلو اش نگاه میکرد سپس لبش را گزید و همراه افکار به خط نویسی چشم دوخته بود " کیم ات " در نهایت به قرار و دیدار آخرش فکر کرد نگاه پر از تمنای ای به جونگکوک دوخته بود چرا و چگونه را نمیدانست .. جونگکوک نفس عمیقی کشید و به صندلی پشت اش تکیه داد منشی جونگ کی وارد اتاق کار دکتر جوان شد ،
جونگ کی : صبح بخیر دکتر جئون .. امروز چطورین
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد : صبح احمق ترین منشی جهان هم بخیر .. پسرم جوان اخم کرد حاصل از دندان قروچه: دکتر جئون جونگکوک چیزی میل دارین ... جونگکوک با یک لحن آرامی بیان کرد: اممم نه چون خودم برای خودم میتونم قهوه آماده کنم میتونی بری ..
جونگ کی با لبخند گفت : راستش خانم یون می اومدن
جونگکوک پفی کشید چون این بار هم حوصله عشق بازی های یون می را نداشت مخصوصا همین الان ولی حتی بخاطر مادرش هم که شده بود مجبورا سمتش هجوم میبرد بلاخره آرام و محکم گفت : باشه بگو بیاد ..
جونگ کی سر خم کرد سپس از اتاق خارج شد ثانیه ای بعد یون می در کت دامن تنگ مشکی و هودی قرمز رژ بیش از حد قرمز وارد اتاق شد با گام های صدا دار و آرام روبه رو میز کار جونگکوک ایستاد : سلام جونگکوک
مرد جدی زل زد بهش : سلام یون می بیا بشین چی میخوری؟ ..
یون می در نهایت با چهره پکر نشست و با لحن آرامی گفت : هیچی .. فقد اومدم ببینم نظرت چیه .. جونگکوک نفس عمیقی کشید و تند گفت : من اون شب بهت گفتم که بین ما چیزی نیست چرا دست برنمیداری تو نامزد داری ؟ متوجه هستی
یون می با غیض نگاهش کرد : تو متوجه هستی که داری منو پس میزنی ؟
جونگکوک پوزخند زد به این پروی دخترک آرنج هایش را روی میز گذاشت : یون می مجبورم نکن پای بزرگا رو وسط بکشم
یون می با عصبانیت ادامه داد : بخاطر کی داری منو پس میزنی ها بگو ..
جونگکوک: داد نزن خانم آروم تر .. هیچی نیست وقتی دوست دارم و به چشم به رفیق بهت نگاه میکنم اینجا تقصیر من نیست - از روی صندلی بلند شد - ... . میتونی بری در از اون طرفه
آخر حرفش را محکم گفت یون می سری تکون داد سپس با غیض بلند شد روبه رو جونگکوک ایستاد : این حرف اخرته ؟ ... جونگکوک اخم کرد و محکم گفت : بله با اجازه
یون می : پشیمون میشی .. یون می با گام های صدا دار و محکم از اتاق خارج شد جونگکوک ای که به رفتنش نگاه میکرد در نهایت سر خورد روی صندلی و کلافه سرش را به پشت صندلی تکیه داد ..
......... شب ساعت ۷ سئول
سئو آروم وارد آپارتمان شد سپس بلند و خسته داد زد : ات.. کجایی ..
صدا ضعیف و پر ذوق را شنید : تو آشپزخونه... سئو خسته به دنبالش رفت سپس در چهار چوب در ایستاد : سلام .. دخترک سری تر گفت : سلام اوپا جانم بیا بشین کیک درست کردم
سئو کلافه روی صندلی نشست دخترک چرخید سمت کیک خامه ای سپس برش آرامی ازش برید و در بشقاب گذاشت : روزت چطور بود اوپا ..
سئو کلافه گفت : مثل همیشه مسخره
دست های کوچیک ات از کار افتاد .. سپس بشقاب را به دست گرفت و جلو سئو گذاشت سمت فنجان چای هجوم برد و در حال کار آرام گفت ؛ هنوز پیداش نکردی ؟ .. سئو غمگین گفت : نه خواهری نه .. ولی کم مونده
دخترک فنجان پر از جای سبز را جلو برادرش گذاشت بوی شیرین کیک و چای سبز او را گرسنه تر کرد .. دخترک کنارش نشست سپس نگران گفت : اشکالی نداره اوپا.. ولی چرا اسم دوست دخترت رو بهم نمیدی بهم بگو ..
سئو نفس عمیقی کشید سپس برش کوچیکی را از کیک گرفت و در دهانش گذاشت : آوا نیازی نیست تو فکرتو درگیر کنی اوهم
دخترک بازم سکوت کرد و نفس عمیقی کشید دلش پرپر میزد که با دکتری حرف بزنه و راه خوبی برای برادرش پیدا کند ..
جونگ کی : صبح بخیر دکتر جئون .. امروز چطورین
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد : صبح احمق ترین منشی جهان هم بخیر .. پسرم جوان اخم کرد حاصل از دندان قروچه: دکتر جئون جونگکوک چیزی میل دارین ... جونگکوک با یک لحن آرامی بیان کرد: اممم نه چون خودم برای خودم میتونم قهوه آماده کنم میتونی بری ..
جونگ کی با لبخند گفت : راستش خانم یون می اومدن
جونگکوک پفی کشید چون این بار هم حوصله عشق بازی های یون می را نداشت مخصوصا همین الان ولی حتی بخاطر مادرش هم که شده بود مجبورا سمتش هجوم میبرد بلاخره آرام و محکم گفت : باشه بگو بیاد ..
جونگ کی سر خم کرد سپس از اتاق خارج شد ثانیه ای بعد یون می در کت دامن تنگ مشکی و هودی قرمز رژ بیش از حد قرمز وارد اتاق شد با گام های صدا دار و آرام روبه رو میز کار جونگکوک ایستاد : سلام جونگکوک
مرد جدی زل زد بهش : سلام یون می بیا بشین چی میخوری؟ ..
یون می در نهایت با چهره پکر نشست و با لحن آرامی گفت : هیچی .. فقد اومدم ببینم نظرت چیه .. جونگکوک نفس عمیقی کشید و تند گفت : من اون شب بهت گفتم که بین ما چیزی نیست چرا دست برنمیداری تو نامزد داری ؟ متوجه هستی
یون می با غیض نگاهش کرد : تو متوجه هستی که داری منو پس میزنی ؟
جونگکوک پوزخند زد به این پروی دخترک آرنج هایش را روی میز گذاشت : یون می مجبورم نکن پای بزرگا رو وسط بکشم
یون می با عصبانیت ادامه داد : بخاطر کی داری منو پس میزنی ها بگو ..
جونگکوک: داد نزن خانم آروم تر .. هیچی نیست وقتی دوست دارم و به چشم به رفیق بهت نگاه میکنم اینجا تقصیر من نیست - از روی صندلی بلند شد - ... . میتونی بری در از اون طرفه
آخر حرفش را محکم گفت یون می سری تکون داد سپس با غیض بلند شد روبه رو جونگکوک ایستاد : این حرف اخرته ؟ ... جونگکوک اخم کرد و محکم گفت : بله با اجازه
یون می : پشیمون میشی .. یون می با گام های صدا دار و محکم از اتاق خارج شد جونگکوک ای که به رفتنش نگاه میکرد در نهایت سر خورد روی صندلی و کلافه سرش را به پشت صندلی تکیه داد ..
......... شب ساعت ۷ سئول
سئو آروم وارد آپارتمان شد سپس بلند و خسته داد زد : ات.. کجایی ..
صدا ضعیف و پر ذوق را شنید : تو آشپزخونه... سئو خسته به دنبالش رفت سپس در چهار چوب در ایستاد : سلام .. دخترک سری تر گفت : سلام اوپا جانم بیا بشین کیک درست کردم
سئو کلافه روی صندلی نشست دخترک چرخید سمت کیک خامه ای سپس برش آرامی ازش برید و در بشقاب گذاشت : روزت چطور بود اوپا ..
سئو کلافه گفت : مثل همیشه مسخره
دست های کوچیک ات از کار افتاد .. سپس بشقاب را به دست گرفت و جلو سئو گذاشت سمت فنجان چای هجوم برد و در حال کار آرام گفت ؛ هنوز پیداش نکردی ؟ .. سئو غمگین گفت : نه خواهری نه .. ولی کم مونده
دخترک فنجان پر از جای سبز را جلو برادرش گذاشت بوی شیرین کیک و چای سبز او را گرسنه تر کرد .. دخترک کنارش نشست سپس نگران گفت : اشکالی نداره اوپا.. ولی چرا اسم دوست دخترت رو بهم نمیدی بهم بگو ..
سئو نفس عمیقی کشید سپس برش کوچیکی را از کیک گرفت و در دهانش گذاشت : آوا نیازی نیست تو فکرتو درگیر کنی اوهم
دخترک بازم سکوت کرد و نفس عمیقی کشید دلش پرپر میزد که با دکتری حرف بزنه و راه خوبی برای برادرش پیدا کند ..
- ۳۰۰
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط