my world [part one]
" دنیا جای کوچیکیه نه؟ یعنی... بزرگ بنظر میرسه اما اونقدر ها هم بزرگ نیست. البته هرکسی دیدگاه متفاوتی داره و بر اساس اون به این سوال جواب میده. دنیای بعضی آدما یه خونهست، مال بعضی ها همین زمینِ پر از شگفتی و سقف بالاشه... بعضیا دنیاشون توی کارشون خلاصه میشه بعضی ها هم دنیاشون یه آدم میشه. من جزو دسته آخرم. دنیای من توی موهای کوتاهِ ابریشمی و چشمای مشکیش خلاصه میشه. خیلی وقتا که بهش خیره میشم، حس میکنم توی نگاهش گم میشم. اگه تا حالا عاشق نشده باشین احتمالا منو دیوونه خطاب کنین اما... بنظرم قبل از اینکه به من بگین دیوونه دنبال همچین دنیایی برای خودتون بگردین. سخت نیست، اگه توی تقدیرتون باشه خیلی زود آدمی که به مرور دنیاتون رو تشکیل میده رو پیدا میکنین. برای من، توی یه روز توفانی و بعد از دعوا با استادم پیداش شد. توی کافه نشسته بود و قهوه میخورد و منم دقیقا همون لحظه دیدمش... چند ثانیه به چشماش نگاه کردم و بعدش همه چی شروع شد...
ببخشید که طولانی شد! بعد از مدت ها خواستم یه حرف درست حسابی بزنم و انگار زیاد نوشتم. به هر حال، امیدوارم شماهم دنیای خودتونو پیدا کنین. فعلا باید برم، امروز باهاش قرار دارم."
دستاشو از کیبورد کامپیوترش دور کرد و کش و قوصی به بدنش داد. بعد از خوندن دوباره متنش اونو توی صفحش پست کرد. توی اون متن اغراق ها و دروغ های زیادی وجود داشت؛ حقیقت تلخ تر از چیزی بود که سونگمین هر بار توی صفحش مینوشت.
قراری درکار نبود... در واقع اون حتی تلاشی برای صحبت با پسری که همیشه در حال توصیفش بود نکرد. همش یه لحظه تکراری بود، از اون مرد، توی کافه، در حال نوشیدن قهوه... چشمای سیاه و موهای ابریشمی...
تنها چیزایی که از اون مرد که حتی سنش رو نمیدونست به یاد داشت همین بود،
همش همین بود.
عشقی که در یه نگاه ایجاد شده بود و حالا درون پسر شعله میکشید.
•••
مثل همیشه قبل از کلاس، انرژی زایی از هایپر اطراف گرفت و قدم هاشو کشیده و آروم به سمت کلاسی برداشت که ازش متنفر بود.
روی یه صندلیِ رندوم، جایی وسط کلاس خودشو جا داد و در حالی که انرژی زاش رو میخورد برای احترام به استاد، که تازه وارد کلاس شد از جاش بلند شد.
بعد از شِرووِر های اولیه استادِ"مبانی اولیه کامپیوتر"، با ضربه ای که استاد برای ساکت کردن دانشجو ها به میز زد سرشو بالا آورد و نگاهی به استاد انداخت.
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
ببخشید که طولانی شد! بعد از مدت ها خواستم یه حرف درست حسابی بزنم و انگار زیاد نوشتم. به هر حال، امیدوارم شماهم دنیای خودتونو پیدا کنین. فعلا باید برم، امروز باهاش قرار دارم."
دستاشو از کیبورد کامپیوترش دور کرد و کش و قوصی به بدنش داد. بعد از خوندن دوباره متنش اونو توی صفحش پست کرد. توی اون متن اغراق ها و دروغ های زیادی وجود داشت؛ حقیقت تلخ تر از چیزی بود که سونگمین هر بار توی صفحش مینوشت.
قراری درکار نبود... در واقع اون حتی تلاشی برای صحبت با پسری که همیشه در حال توصیفش بود نکرد. همش یه لحظه تکراری بود، از اون مرد، توی کافه، در حال نوشیدن قهوه... چشمای سیاه و موهای ابریشمی...
تنها چیزایی که از اون مرد که حتی سنش رو نمیدونست به یاد داشت همین بود،
همش همین بود.
عشقی که در یه نگاه ایجاد شده بود و حالا درون پسر شعله میکشید.
•••
مثل همیشه قبل از کلاس، انرژی زایی از هایپر اطراف گرفت و قدم هاشو کشیده و آروم به سمت کلاسی برداشت که ازش متنفر بود.
روی یه صندلیِ رندوم، جایی وسط کلاس خودشو جا داد و در حالی که انرژی زاش رو میخورد برای احترام به استاد، که تازه وارد کلاس شد از جاش بلند شد.
بعد از شِرووِر های اولیه استادِ"مبانی اولیه کامپیوتر"، با ضربه ای که استاد برای ساکت کردن دانشجو ها به میز زد سرشو بالا آورد و نگاهی به استاد انداخت.
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۱۵۷.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط