نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁸ | ویو نویسنده
سکوت توی ماشین حاکم بود
تا اینکه مثل همیشه تهیونگ سکوت رو شکست: « چی حرف زدید؟؟ »
کیان سرشو از عقب آورد به جلو و گفت: « بگو دیگه میدونی مریضی کنجکاوی دارم »
جیمین گفت: « خوبه خودتم میگی ,, مریضی ,, »
کیان اعتراضی گفت: « یاااع جیمین »
جیمین سرشو تکون داد و گفت: « ولی این دفه منم کنجکاو شدم، چی گفت »
بلاخره جونکوک حرف زد: « گفت با دخترش ازدواج کنم »
جیمین محکم باشو روی ترمز گذاشت: « چیییییی؟؟ »
تهیونگ چندبار پاک زد: « دوره زمونه عوض شده، میان از پسرا خاستگاری میکنن »
کیان متعجب گفت: « حالا چرا دلش عروسی میخواد »
جونکوک: « میخواد باهم توی پیدا کردن کلاغ همکاری کنیم »
جیمین دوباره حرکت کرد، همینطور که نگاهش به جاده بود گفت: « خب تو درباره اون قضیه ازدواج چی گفتی »
خیلی عادی گفت: « قبول کردم »
دوباره پای جیمین رو ترمز نشست،
جونکوک نگاهی بهش انداخت و گفت: « جیمین نمیتونی مثل آدم رانندگی کنی »
تهیونگ که کفش باز مونده بود گفت: « نمیدانم چه بگویم »
کیان اضافه کرد: « هیچی نگو »
عمارت جئون |
تهیونک با صدای بلند داد زد: « آهای اهالی خونهههههههه »
اورا سرشو بلند کرد: « چرا باز صداتو انداختی تو سرت »
لیما: « باید همیشه ورودش رو اعلام کنه »
کیان گفت: « لیما جون قراره زن داداش دار شی »
تهیونگ: « تبریک؛ مامانبزرگ دایول نوه ـت قراره بره قاتی مرغا کجاییییی »
ویو ات | عمارت مین
با ناباوری به پدرش نگاه میکرد. چشماش پر اشک شده بود: « میدونی دیگه خسته شدم، از اینکه هربار منو مثل جنس به این و اون بفروشی و من اعتراض کنم خسته شدم، ذله شدم »
به سمت اتاقش رفت، صدای بسته شدن در محکم توی خونه پیچید.
چند ساعتی بود که گریه میکرد، یونا کنارش نشسته بود. خاله اش سوآه آروم نوازشش میکرد
یونا: « اینقدر گریه نکن؛ نیمه پر لیوان رو ببین این از ووسک بهتره من یبار این جئون رو دیدم قیافش😊👌🏻»
ات با چشمای قرمز شده نگاهش کرد: « یونا واقعا الان خیلی دلدایم دادی »
سوآه لبخندی غمگین زد: « اشک های مرواریدی تو الکی حروم نکن، مامانت اگه اینجوری میدیدت خیلی ناراحت میشد »
یونا که هنوز نمیتونست جلوی دهنش رو بگیره، دستشو گرفت و : « پاشو پاشو، فردا قراره بیان خاستگاری، هرچی هم باشه باید خوشگل باشی »
..
پارت⁸ | ویو نویسنده
سکوت توی ماشین حاکم بود
تا اینکه مثل همیشه تهیونگ سکوت رو شکست: « چی حرف زدید؟؟ »
کیان سرشو از عقب آورد به جلو و گفت: « بگو دیگه میدونی مریضی کنجکاوی دارم »
جیمین گفت: « خوبه خودتم میگی ,, مریضی ,, »
کیان اعتراضی گفت: « یاااع جیمین »
جیمین سرشو تکون داد و گفت: « ولی این دفه منم کنجکاو شدم، چی گفت »
بلاخره جونکوک حرف زد: « گفت با دخترش ازدواج کنم »
جیمین محکم باشو روی ترمز گذاشت: « چیییییی؟؟ »
تهیونگ چندبار پاک زد: « دوره زمونه عوض شده، میان از پسرا خاستگاری میکنن »
کیان متعجب گفت: « حالا چرا دلش عروسی میخواد »
جونکوک: « میخواد باهم توی پیدا کردن کلاغ همکاری کنیم »
جیمین دوباره حرکت کرد، همینطور که نگاهش به جاده بود گفت: « خب تو درباره اون قضیه ازدواج چی گفتی »
خیلی عادی گفت: « قبول کردم »
دوباره پای جیمین رو ترمز نشست،
جونکوک نگاهی بهش انداخت و گفت: « جیمین نمیتونی مثل آدم رانندگی کنی »
تهیونگ که کفش باز مونده بود گفت: « نمیدانم چه بگویم »
کیان اضافه کرد: « هیچی نگو »
عمارت جئون |
تهیونک با صدای بلند داد زد: « آهای اهالی خونهههههههه »
اورا سرشو بلند کرد: « چرا باز صداتو انداختی تو سرت »
لیما: « باید همیشه ورودش رو اعلام کنه »
کیان گفت: « لیما جون قراره زن داداش دار شی »
تهیونگ: « تبریک؛ مامانبزرگ دایول نوه ـت قراره بره قاتی مرغا کجاییییی »
ویو ات | عمارت مین
با ناباوری به پدرش نگاه میکرد. چشماش پر اشک شده بود: « میدونی دیگه خسته شدم، از اینکه هربار منو مثل جنس به این و اون بفروشی و من اعتراض کنم خسته شدم، ذله شدم »
به سمت اتاقش رفت، صدای بسته شدن در محکم توی خونه پیچید.
چند ساعتی بود که گریه میکرد، یونا کنارش نشسته بود. خاله اش سوآه آروم نوازشش میکرد
یونا: « اینقدر گریه نکن؛ نیمه پر لیوان رو ببین این از ووسک بهتره من یبار این جئون رو دیدم قیافش😊👌🏻»
ات با چشمای قرمز شده نگاهش کرد: « یونا واقعا الان خیلی دلدایم دادی »
سوآه لبخندی غمگین زد: « اشک های مرواریدی تو الکی حروم نکن، مامانت اگه اینجوری میدیدت خیلی ناراحت میشد »
یونا که هنوز نمیتونست جلوی دهنش رو بگیره، دستشو گرفت و : « پاشو پاشو، فردا قراره بیان خاستگاری، هرچی هم باشه باید خوشگل باشی »
..
- ۴۳۰
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط