پارت ۹
پارت ۹
تمام شب رو در اتاقی مخفی در زیرزمین گذروندیم.
من هنوز باورم نمیشد.
جونگکوک روبهروم ایستاده بود.
_چند سالته؟
_بیستوهفت.
_واقعی؟
لبخند تلخی زد.
_ظاهر واقعی؟ بله.
_پس سن واقعی؟
چند لحظه سکوت کرد.
_دویست هفتاد سال
چشمهام گرد شد.
_تو دیوونهای.
خندید.
_این اولین باره کسی اینو مستقیم بهم میگه.
_خون آدم میخوری؟
نگاهش تاریک شد.
_بعضی وقتها.
ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم.
اما جونگکوک جلو نیومد.
فقط گفت:
_از من نترس.
_چطور نترسم؟
آرام جواب داد:
_چون اگر قرار بود بهت آسیب بزنم، تا الان اینجا نبودی.
آن شب برای اولین بار فهمیدم موجودی که ازش میترسم...
همان کسی است که بیشتر از همه از من محافظت میکند.
تمام شب رو در اتاقی مخفی در زیرزمین گذروندیم.
من هنوز باورم نمیشد.
جونگکوک روبهروم ایستاده بود.
_چند سالته؟
_بیستوهفت.
_واقعی؟
لبخند تلخی زد.
_ظاهر واقعی؟ بله.
_پس سن واقعی؟
چند لحظه سکوت کرد.
_دویست هفتاد سال
چشمهام گرد شد.
_تو دیوونهای.
خندید.
_این اولین باره کسی اینو مستقیم بهم میگه.
_خون آدم میخوری؟
نگاهش تاریک شد.
_بعضی وقتها.
ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم.
اما جونگکوک جلو نیومد.
فقط گفت:
_از من نترس.
_چطور نترسم؟
آرام جواب داد:
_چون اگر قرار بود بهت آسیب بزنم، تا الان اینجا نبودی.
آن شب برای اولین بار فهمیدم موجودی که ازش میترسم...
همان کسی است که بیشتر از همه از من محافظت میکند.
- ۶۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط