⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²²
سکوتی مرگبار، سنگینتر از هر طوفانی، بر ویرانههای تالار سایهها حاکم شد. صدای برخوردِ قطرههای مایعِ سیاه از سقفِ شکسته به زمین، تنها صدایی بود که در میانِ این ویرانگی شنیده میشد. ارتشِ سایهها که پیشتر با هیبت و قدرت در برابر اِلا زانو زده بودند، حالا مانند مهِ صبحگاهی، در میانِ دود و غبارِ فرو ریختهیِ سقف، محو و ناپدید میشدند. آنها نه فرار کرده بودند و نه شکست خورده بودند؛ آنها صرفاً به جایگاهِ اصلیِ خود، یعنی در مرزِ میانِ تاریکی و نور، بازگشته بودند.
وُید، با بدنی که از شدتِ درد و خستگی به لرزه درآمده بود، اِلا را میانِ بازوانش محکمتر نگه داشت. او میدانست که نباید اینقدر احساسِ راحتی کند. او با موفقیت، آن موجود را به بند کشیده بود، اما اِلا... اِلا دیگر آن دختری نبود که در ابتدای این سفر، با ترس و تردید به او نگاه میکرد.
«اِلا... خواهش میکنم... نرو...» وُید با صدایی که از خشکیِ گلو و بغضِ تهِ دلش میسوخت، نجوا کرد. او سرش را روی شانهیِ سردِ اِلا گذاشت. بویِ خاکستر، باروت و چیزی که شبیه به بویِ فلزِ گرم بود، تمامِ وجودش را پر کرده بود.
ناگهان، لرزشی خفیف در بدنِ اِلا حس شد. نه لرزشِ ناشی از سرما، بلکه لرزشی که از عمقِ استخوانهایش برمیخاست.
در حالی که وُید در میانهیِ نیمههوشیاری بود، متوجه شد که نقشونگارهایِ سیاه رویِ پوستِ اِلا، دیگر سیاه نیستند. آنها حالا با نوری کمسو و نقرهای میدرخشند؛ نوری که یادآورِ موهایِ آن زنِ باستانی بود.
اِلا ناگهان چشمهایش را باز کرد.
وُید با هیجان، جانی گرفت. «اِلا! تویی؟ تو منو میشنوی؟»
اما نگاهِ اِلا، نگاهِ او نبود. چشمهای او، اگرچه دیگر کاملاً سیاه نبودند، اما رنگِ عجیبی یافته بودند؛ گویی دو گویِ نقرهایِ ذوبشده در میانهیِ مهِ سیاه. نگاهش به نقطهای فراتر از وُید، فراتر از دیوارهایِ فرو ریخته و فراتر از خودِ دنیایِ مادی خیره شده بود.
او لبهایش را باز کرد، اما صدایی که از میانِ آنها خارج شد، لرزهای بر تنِ وُید انداخت. این صدایِ اِلا نبود. این ترکیبی بود از صدایی نرم و زنانه و صدایی بم و لرزان که گویی از اعماقِ زمین برمیآمد.
«او... آرام گرفته است...» اِلا (یا آنچه در درونش بود) نجوا کرد. «اما زنجیرها... زنجیرها هرگز قطع نمیشوند، وُید. آنها فقط... تغییر شکل میدهند.»
وُید با وحشت عقب کشید. «تو کی هستی؟ اِلا کجاست؟»
اِلا دستش را به سمتِ سینهیِ وُید دراز کرد. انگشتانش، که هنوز از انرژیِ سیاه داغ بودند، به سختی رویِ لباسِ خونیِ وُید نشستند.
«او در میانهیِ دو جهان ایستاده است. او نه دیگر یک قربانی است، و نه یک حاکم. او... پلی است.»
ناگهان، اِلا به شدت به خود پیچید و فریادی کشید که این بار، نه از درد، بلکه از فشارِ وحشتناکِ بازگشتِ هوشیاری بود. او دوباره به آغوشِ وُید سقوط کرد، اما این بار، چشمانش دوباره به حالتِ عادی بازگشتند. رنگِ خاکستریِ ملایم و نگاهِ آسیبپذیرِ اِلا بازگشته بود.
او با چشمانی خیس از اشک و بدنی که از ضعف توانِ تکان خوردن نداشت، به وُید خیره شد.
«وُید...» صدایش ضعیف و لرزان بود. «اون... اون نگفت که از من میخواد... اون گفت که من باید... از تو محافظت کنم...»
وُید پیش از آنکه بتواند پاسخی بدهد، صدایِ غرشِ دیگری از بیرونِ قصر به گوش رسید. این بار، این صدایِ موجودِ زیرزمین نبود. این صدایِ قدمهایِ سنگینِ لشکری بود که از دوردستها میآمدند. امپراتورها متوجهِ وقوعِ این واقعه شده بودند. بویِ خون و جادو، راهِ رسیدن به این پناهگاهِ مخفی را برایِ آنها باز کرده بود.
وُید، در حالی که اِلا را به دوش کشید و با تمامِ توانش برپا میشد، به میانهیِ ویرانهها نگریست. او میدانست که اگر بخواهد اِلا را از این جهنم نجات دهد، باید راهی برای فرار از چنگالِ همزمانِ سایهها، موجوداتِ باستانی و امپراتورهایِ حریص پیدا کند.
او زیر لب گفت: «ما باید از اینجا بریم... همین حالا.»
اما در همان لحظه، زمین دوباره زیرِ پایشان خالی شد و تاریکیِ مطلق، تالار را در بر گرفت.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²²
سکوتی مرگبار، سنگینتر از هر طوفانی، بر ویرانههای تالار سایهها حاکم شد. صدای برخوردِ قطرههای مایعِ سیاه از سقفِ شکسته به زمین، تنها صدایی بود که در میانِ این ویرانگی شنیده میشد. ارتشِ سایهها که پیشتر با هیبت و قدرت در برابر اِلا زانو زده بودند، حالا مانند مهِ صبحگاهی، در میانِ دود و غبارِ فرو ریختهیِ سقف، محو و ناپدید میشدند. آنها نه فرار کرده بودند و نه شکست خورده بودند؛ آنها صرفاً به جایگاهِ اصلیِ خود، یعنی در مرزِ میانِ تاریکی و نور، بازگشته بودند.
وُید، با بدنی که از شدتِ درد و خستگی به لرزه درآمده بود، اِلا را میانِ بازوانش محکمتر نگه داشت. او میدانست که نباید اینقدر احساسِ راحتی کند. او با موفقیت، آن موجود را به بند کشیده بود، اما اِلا... اِلا دیگر آن دختری نبود که در ابتدای این سفر، با ترس و تردید به او نگاه میکرد.
«اِلا... خواهش میکنم... نرو...» وُید با صدایی که از خشکیِ گلو و بغضِ تهِ دلش میسوخت، نجوا کرد. او سرش را روی شانهیِ سردِ اِلا گذاشت. بویِ خاکستر، باروت و چیزی که شبیه به بویِ فلزِ گرم بود، تمامِ وجودش را پر کرده بود.
ناگهان، لرزشی خفیف در بدنِ اِلا حس شد. نه لرزشِ ناشی از سرما، بلکه لرزشی که از عمقِ استخوانهایش برمیخاست.
در حالی که وُید در میانهیِ نیمههوشیاری بود، متوجه شد که نقشونگارهایِ سیاه رویِ پوستِ اِلا، دیگر سیاه نیستند. آنها حالا با نوری کمسو و نقرهای میدرخشند؛ نوری که یادآورِ موهایِ آن زنِ باستانی بود.
اِلا ناگهان چشمهایش را باز کرد.
وُید با هیجان، جانی گرفت. «اِلا! تویی؟ تو منو میشنوی؟»
اما نگاهِ اِلا، نگاهِ او نبود. چشمهای او، اگرچه دیگر کاملاً سیاه نبودند، اما رنگِ عجیبی یافته بودند؛ گویی دو گویِ نقرهایِ ذوبشده در میانهیِ مهِ سیاه. نگاهش به نقطهای فراتر از وُید، فراتر از دیوارهایِ فرو ریخته و فراتر از خودِ دنیایِ مادی خیره شده بود.
او لبهایش را باز کرد، اما صدایی که از میانِ آنها خارج شد، لرزهای بر تنِ وُید انداخت. این صدایِ اِلا نبود. این ترکیبی بود از صدایی نرم و زنانه و صدایی بم و لرزان که گویی از اعماقِ زمین برمیآمد.
«او... آرام گرفته است...» اِلا (یا آنچه در درونش بود) نجوا کرد. «اما زنجیرها... زنجیرها هرگز قطع نمیشوند، وُید. آنها فقط... تغییر شکل میدهند.»
وُید با وحشت عقب کشید. «تو کی هستی؟ اِلا کجاست؟»
اِلا دستش را به سمتِ سینهیِ وُید دراز کرد. انگشتانش، که هنوز از انرژیِ سیاه داغ بودند، به سختی رویِ لباسِ خونیِ وُید نشستند.
«او در میانهیِ دو جهان ایستاده است. او نه دیگر یک قربانی است، و نه یک حاکم. او... پلی است.»
ناگهان، اِلا به شدت به خود پیچید و فریادی کشید که این بار، نه از درد، بلکه از فشارِ وحشتناکِ بازگشتِ هوشیاری بود. او دوباره به آغوشِ وُید سقوط کرد، اما این بار، چشمانش دوباره به حالتِ عادی بازگشتند. رنگِ خاکستریِ ملایم و نگاهِ آسیبپذیرِ اِلا بازگشته بود.
او با چشمانی خیس از اشک و بدنی که از ضعف توانِ تکان خوردن نداشت، به وُید خیره شد.
«وُید...» صدایش ضعیف و لرزان بود. «اون... اون نگفت که از من میخواد... اون گفت که من باید... از تو محافظت کنم...»
وُید پیش از آنکه بتواند پاسخی بدهد، صدایِ غرشِ دیگری از بیرونِ قصر به گوش رسید. این بار، این صدایِ موجودِ زیرزمین نبود. این صدایِ قدمهایِ سنگینِ لشکری بود که از دوردستها میآمدند. امپراتورها متوجهِ وقوعِ این واقعه شده بودند. بویِ خون و جادو، راهِ رسیدن به این پناهگاهِ مخفی را برایِ آنها باز کرده بود.
وُید، در حالی که اِلا را به دوش کشید و با تمامِ توانش برپا میشد، به میانهیِ ویرانهها نگریست. او میدانست که اگر بخواهد اِلا را از این جهنم نجات دهد، باید راهی برای فرار از چنگالِ همزمانِ سایهها، موجوداتِ باستانی و امپراتورهایِ حریص پیدا کند.
او زیر لب گفت: «ما باید از اینجا بریم... همین حالا.»
اما در همان لحظه، زمین دوباره زیرِ پایشان خالی شد و تاریکیِ مطلق، تالار را در بر گرفت.
ادامه دارد...
- ۲۶۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط