عمارت جئون
عمارت جئون
part:3
رفتم و دقیقا در کنار ماریا ایستادم وقتی بالاخره آنیا از بغل جونگ کوک پایین آمد متوجه کت شلوار دست دوز مشکی رنگی که هیبت مردانه اش را بیشتر به رخ میکشید، خط فک استخوانی و نمایانش که از دید کسی پنهان نمی ماند و تمام هوش حواسم را پرانده بود، آن چَشمان مشکی رنگ نافذ تند و تیزی که گویی با آنها حتی افکار انسان هارا نیز میدید و مدل موهایش که معلوم بود چندی پیش به سمت بالا شکل گرفته بودن حالا چند تارشان بر روی صورت خوش فرمش قرار داشت که نشان از خستگی و کار بسیار است...
______________________________________________
جونگ کوک با همان لحنی که همه ازش حساب میبردن به همراه کمی غرور مردانه اش لب زد《همه برین و به کارهاتون برسین امشب شب ارزشمندیِ نمیخوام کم و کسر باشه》
خدمه ها《بله ارباب》
ماریا_دخترم تو برو عمارت و تمیز کن ما بقیه کارهارو میکنیم_
آیلین_بله_
آیلین درحال تمیز کردن همان مجسمه ها، همان تابلو هایی که تا دقایقی پیش از آنها تعریف کرده بود شد
از نظر او خیلی مسخره بود زمانی که میتوانست ادامه ی درسش را بخواند و مدرک پزشکی اش را بگیرد طی یه اتفاق مسخره تبدیل به یه خدمه شود او با حرص و همان آشوبی که چندی پیش در دلش وجود داشت پلکان را تمیز کرد
درست زمانی که برگشت تا تابلو هایی که در انتهای راه پله قرار داشت را تمیز کند با جونگ کوک رو به رو شد ولی او حتی نگاهش هم نکرد انگار که اصلا وجود خارجی نداشت، از پلکان بالا رفت و به طرف اتاقی قدم برداشت
همان لحظه زمزمه وار با خود گفت_پسره ی دیو انگار نه انگار وجود دارم_
همونطور زیر لب غر غر میکرد_منو دزدیده کل رویاهام و نابود کرده اهمیتم نمیده_ که ناگهان صدایی دلنشین توجه آیلین را به خود جلب کرد
جونگ کوک_ببخشید نکه خیلی کوچولویی ندیدمت {با تمسخر}
بعد دور شد
آیلین ادامه داد_ببخشید نکه خیلی کوچولویی ندیدمت_ادای کوک و در میاره
آیلین_کوچولو عمته_
جونگ کوک_تا جایی که یادمه عمم قدش ۱۷۸ بود_
این از کجا پیداش شد چرا این ارواح آدم از اومدنش با خبر نمیشه
کوک_من این ارواح نیستم شما زیادی تو فکری کارتو بکن_
چیییی؟
چطور فهمید به چی فکر کردم علم غیب داره خدایا
کوک_کارتو بکن_
کوک_و یادت باشه هیچ چیز از دید من پنهون نمیمونه_مرموزانه
خدایا این دیگه کیه
نرده را تمیز کردم به قدری بلند بود که گاهی میخواستم بیافتم اما به سختی مانع افتادنم شدم بعد تابلو های زیبایی که دلم میخواست فقط یکی از آنخا را داشته باشم و متعلق به من باشند، آن مجسمه هایی که معلوم بود میلیون ها دلار خرجشان شده، آن سنگ هایی که وقتی انگشتان ظریفم را به روی سطح سردشان میکشیدم به یاد تمامی رویا هایی که داشتم و نابود شدند میافتادم شنیده بودم خطوط طلایی درونشان از جنس طلا هستند
ای کاش؛
ای کاش منم همچین زندگی لوکسی داشتم میشد داشته باشم ولی دست سرنوشت منو به این عمارت آورد و نشد
شاید عجیب به نظر بیاد اما عمارتی به وسعت هزاران متر و تمیز کرم الانم باید برم در کنار میز شام بایستم به صحبت هایی که معلوم نیست در مورد چی هست گوش کنم و غذا خوردنشون و تماشا کنم حتی نمیتونم فرار کنم به قدری نگهبان هست که مورچه هم اجازه ی ورود و خروج نداره
از میان لباس های به روی رگال لباسی تماماً سیاه که مخصوص چنین شب هایی بود را به تن کردم مو های بلند و مشکی رنگم را گوجه ای بستم و کمی کانسیلر به زیر چشم های مشکی رنگم، کمی تینت بر لبان قوه ای و خشکیده ام در نهایت کمی ریمل به مژه های بلند و خیس شده از اشک هایم زدم تا پوست بی روحم کمی پنهان شود و در ظاهر کمی بهتر باشم
از پلکان پایین رفتم، به طرف میز قدم برداشتم و در کنار دیگر خدمه ایستادم
شاید عجیب باشد اما تنها اتاق من در طبقه بالا قرار دارد و در روبه روی اتاق من اتاقی است که اتاق کناری آن اتاق ارباب است
در حال غذا خوردن بودن که یکی گفت_جئون این خدمه جدیده تا به حال ندیدمش_
جونگ کوک_آره_
مرد پوزخندی صدا دار زد و ادامه داد_نظرت چیه اینو به من بفروشی با قیمت خوبی ازت میخرمش_
جونگ کوک_تو خودت به اندازه ی کافی خدمه داری نیاز به این نداری_
مرد پاسخ داد_آره ولی اینو برای کار کردن نمیخوام به نظر زیر خواب خوبی میاد_
جونگ کوک با عصبانیتی که خودش هم دلیلش را نمیدانست لب زد_غذا تو بخور من این و نمیفروشم_
مرد دوباره پوزخندی زد و به غذا خوردن ادامه داد
بعد از پایان یافتن شام خدمه مشغول جمع کردن میز شدن آیلین هم از سر اجبار ظروف مشکی رنگ که آنها نیز مانند سنگ های زمین با خطوط طلایی سیقل داده شده بودن را می شست وقتی کار تمام شد
خدمه یکی یکی به اتاق هایشان میرفتند آیلین نیز وارد اتاق خودش شد اما تا وارد شد پایی در لا به لای در قرار گرفت و در را هول داد
part:3
رفتم و دقیقا در کنار ماریا ایستادم وقتی بالاخره آنیا از بغل جونگ کوک پایین آمد متوجه کت شلوار دست دوز مشکی رنگی که هیبت مردانه اش را بیشتر به رخ میکشید، خط فک استخوانی و نمایانش که از دید کسی پنهان نمی ماند و تمام هوش حواسم را پرانده بود، آن چَشمان مشکی رنگ نافذ تند و تیزی که گویی با آنها حتی افکار انسان هارا نیز میدید و مدل موهایش که معلوم بود چندی پیش به سمت بالا شکل گرفته بودن حالا چند تارشان بر روی صورت خوش فرمش قرار داشت که نشان از خستگی و کار بسیار است...
______________________________________________
جونگ کوک با همان لحنی که همه ازش حساب میبردن به همراه کمی غرور مردانه اش لب زد《همه برین و به کارهاتون برسین امشب شب ارزشمندیِ نمیخوام کم و کسر باشه》
خدمه ها《بله ارباب》
ماریا_دخترم تو برو عمارت و تمیز کن ما بقیه کارهارو میکنیم_
آیلین_بله_
آیلین درحال تمیز کردن همان مجسمه ها، همان تابلو هایی که تا دقایقی پیش از آنها تعریف کرده بود شد
از نظر او خیلی مسخره بود زمانی که میتوانست ادامه ی درسش را بخواند و مدرک پزشکی اش را بگیرد طی یه اتفاق مسخره تبدیل به یه خدمه شود او با حرص و همان آشوبی که چندی پیش در دلش وجود داشت پلکان را تمیز کرد
درست زمانی که برگشت تا تابلو هایی که در انتهای راه پله قرار داشت را تمیز کند با جونگ کوک رو به رو شد ولی او حتی نگاهش هم نکرد انگار که اصلا وجود خارجی نداشت، از پلکان بالا رفت و به طرف اتاقی قدم برداشت
همان لحظه زمزمه وار با خود گفت_پسره ی دیو انگار نه انگار وجود دارم_
همونطور زیر لب غر غر میکرد_منو دزدیده کل رویاهام و نابود کرده اهمیتم نمیده_ که ناگهان صدایی دلنشین توجه آیلین را به خود جلب کرد
جونگ کوک_ببخشید نکه خیلی کوچولویی ندیدمت {با تمسخر}
بعد دور شد
آیلین ادامه داد_ببخشید نکه خیلی کوچولویی ندیدمت_ادای کوک و در میاره
آیلین_کوچولو عمته_
جونگ کوک_تا جایی که یادمه عمم قدش ۱۷۸ بود_
این از کجا پیداش شد چرا این ارواح آدم از اومدنش با خبر نمیشه
کوک_من این ارواح نیستم شما زیادی تو فکری کارتو بکن_
چیییی؟
چطور فهمید به چی فکر کردم علم غیب داره خدایا
کوک_کارتو بکن_
کوک_و یادت باشه هیچ چیز از دید من پنهون نمیمونه_مرموزانه
خدایا این دیگه کیه
نرده را تمیز کردم به قدری بلند بود که گاهی میخواستم بیافتم اما به سختی مانع افتادنم شدم بعد تابلو های زیبایی که دلم میخواست فقط یکی از آنخا را داشته باشم و متعلق به من باشند، آن مجسمه هایی که معلوم بود میلیون ها دلار خرجشان شده، آن سنگ هایی که وقتی انگشتان ظریفم را به روی سطح سردشان میکشیدم به یاد تمامی رویا هایی که داشتم و نابود شدند میافتادم شنیده بودم خطوط طلایی درونشان از جنس طلا هستند
ای کاش؛
ای کاش منم همچین زندگی لوکسی داشتم میشد داشته باشم ولی دست سرنوشت منو به این عمارت آورد و نشد
شاید عجیب به نظر بیاد اما عمارتی به وسعت هزاران متر و تمیز کرم الانم باید برم در کنار میز شام بایستم به صحبت هایی که معلوم نیست در مورد چی هست گوش کنم و غذا خوردنشون و تماشا کنم حتی نمیتونم فرار کنم به قدری نگهبان هست که مورچه هم اجازه ی ورود و خروج نداره
از میان لباس های به روی رگال لباسی تماماً سیاه که مخصوص چنین شب هایی بود را به تن کردم مو های بلند و مشکی رنگم را گوجه ای بستم و کمی کانسیلر به زیر چشم های مشکی رنگم، کمی تینت بر لبان قوه ای و خشکیده ام در نهایت کمی ریمل به مژه های بلند و خیس شده از اشک هایم زدم تا پوست بی روحم کمی پنهان شود و در ظاهر کمی بهتر باشم
از پلکان پایین رفتم، به طرف میز قدم برداشتم و در کنار دیگر خدمه ایستادم
شاید عجیب باشد اما تنها اتاق من در طبقه بالا قرار دارد و در روبه روی اتاق من اتاقی است که اتاق کناری آن اتاق ارباب است
در حال غذا خوردن بودن که یکی گفت_جئون این خدمه جدیده تا به حال ندیدمش_
جونگ کوک_آره_
مرد پوزخندی صدا دار زد و ادامه داد_نظرت چیه اینو به من بفروشی با قیمت خوبی ازت میخرمش_
جونگ کوک_تو خودت به اندازه ی کافی خدمه داری نیاز به این نداری_
مرد پاسخ داد_آره ولی اینو برای کار کردن نمیخوام به نظر زیر خواب خوبی میاد_
جونگ کوک با عصبانیتی که خودش هم دلیلش را نمیدانست لب زد_غذا تو بخور من این و نمیفروشم_
مرد دوباره پوزخندی زد و به غذا خوردن ادامه داد
بعد از پایان یافتن شام خدمه مشغول جمع کردن میز شدن آیلین هم از سر اجبار ظروف مشکی رنگ که آنها نیز مانند سنگ های زمین با خطوط طلایی سیقل داده شده بودن را می شست وقتی کار تمام شد
خدمه یکی یکی به اتاق هایشان میرفتند آیلین نیز وارد اتاق خودش شد اما تا وارد شد پایی در لا به لای در قرار گرفت و در را هول داد
- ۱۱۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط