به جایی رسیدم که وقتی تو آینه خودمو

به جایی رسیدم که وقتی تو آینه خودمو
میبینم
یه لبخند تلخ رو لبم
یه ذهن درگیر تو سرم
یه قلب گرفته تو دلم
یه اشک سرازیر از چشمم

بعد از یکم سکوت به خودم میگم:
گنده تر از توآشم دارن مینالن
از آسمونی که گفتی هیچی نبارید
پیر شدی دختر هیچی نداری
دیدگاه ها (۱)

اخر شب ها همیشه همین شکلی استتاریک ، تنگانگاری وادارت میکند ...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

چقدر معرکه ای...که میشود با چشمهایم روی سبزه ی تنت غزل بکارم...

پارت۵

مدتیه  که نیست. چند روزه که خونه ساکت‌تر از همیشه‌ست، که دیو...

وحشی پارت ۵+18صدای شکستن شیشه اومد بلند شدم دیدم صدا از اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط