.

.
جادویی عشق part ۷۰

دست امیلی رو پشتش گرفت و كمك كرد پا روي پاي خودش بذاره و بره پایین و به من :گفت بشین اول من پیاده شم...

اطاعت کردم و تکون نخوردم

خودش رفت پایین و دو طرف پهلوم رو گرفت و کشیدم پایین. تو فاصله خيلي نزديکي ازش روی زمین قرار گرفتم.

زل زد تو چشمام.

چشماي مشکیش میدرخشید و قلب من بي قراري ميکرد.

نه..

چيزي به گلوم چنگ زد

من گرفتار این دوره نمیشم

گرفتار این مرد نمیشم

نباید بشم..

سریع و هول اخم کردم و ازش رو برگردوندم.

امیلی دستم رو گرفت و با ذوق گفت: وااي تایکا...ببین اون لباسو...

و منو کشید سمتي.

سعی کردم تمام حواسم رو به امیلی و وسایل و بازار بدم و هیچ توجهي به مرد پشت سرم نکنم

وی هرجا که میرفتیم بی حرف دنبالمون میومد و فقط گاهی

میگفت کمی اینجا بشینین یا ندويين..همین..

اميلي میخندید و سعی میکرد منو هم بخندونه.. هوا داشت تاریک میشد که وی فرمان برگشت رو صادر کرد و

برگشتیم سمت اسبش.

دست کش هاي چرمش رو دست کرد.

تند گفتم من میخوام پشت بشینم.

یه ذره نگاهم کرد ولي مخالفتی نکرد و جدي گفت: بسیار خوب... و دست امیلی رو گرفت و کمکش کرد برده بالا و بعد خودش رفت

بالا و دستاش رو سمت من گرفت

لرزون دست توی دستش گذاشتم.

کمی بالا کشیدم و کمرم رو گرفت و کشیدم بالا و پشتش نشوندم.
كمي

کمی بالا کشیدم و کمرم رو گرفت و کشیدم بالا و پشتش نشوندم لرزون تند دستامو خيلي محكم دور شکمش حلقه کردم و خودمو

بهش چسبوندم

اروم حرکت کرد.

از تكون هاي اسب خيلي ترسیده بودم

بي اختيار محکم تر دستامو دور شکمش قفل کردم و واسه ندیدن پیشونیم رو به شونه اش تکیه دادم

دستش رو نرم روي دستاي قفل شده ام کشید.

تنم مور مور شد.

نه..

خدایا کمکم کن...

منو اسير نكن.

خواهش میکنم.

اسب توي حياط وایستاد.

نمیتونستم صبر کنم و بذارم باز لمسم کنه..

نمیتونستم بذارم باز هواییم کنه

به محض وایستادن اسب سریع پریدم پایین که تند و هول لحظه

آخر بازوم رو گرفت و گفت:هي..

خداروشکر بازوم رو گرفت و اروم رو زمین گذاشتم وگرنه پام داغون

میشد..

اخم کرد و گفت اروم چته؟ حواست به پات نیست؟

هول گفتم خوبه

و سریع سمت خونه رفتم.

لبخند زدم و گفتم اره

دست دور شونه ام انداخت و گفت:دلم براي تند دویدنها و

رقصیدن هات تنگ شده

بلند خندیدم و گفتم هنوزم میتونم

با شك گفت: واقعاً؟

شیطون گفتم: بللللله..

و نرم روی انگشتام بلند شدم و چرخیدم که یکی کمرم رو از پشت

گرفت و نگهم داشت.

سریع نگاش کردم

وی بود که با اخم غلیظی نگام میکرد

كمي پام درد گرفت و صورت تو هم کشیدم.

کمي پام درد گرفت و صورت تو هم کشیدم.

وی براي رقص هنوز زوده.

اروم ازش فاصله گرفتم تا دستش جدا شه و گفتم میرم کمی استراحت کنم..

و رفتم اتاقم و در رو بستم و بهش تکیه دادم.

يه چيزايي داشت عوض میشد که نباید اجازه شو میدادم.. روي سينه ام کشیدم و نفس خیلی سنگینم رو به زور بیرون

دست دادم.
چند ساعتي گذشته بود که آنا اومد صدام کرد و گفت وی تو اتاق

کارش باهام کار داره

كمي متعجب و گنگ با قدمهاي اروم رفتم بالا.

از این کارا نمیکرد يعنی چیکارم داشت؟

یه استرس خاص و عجیب داشتم..
دیدگاه ها (۱)

جادویی عشق part ۷۱ضربه اي به در زدم و رفتم داخل کلافه و اشفت...

جادویی عشق part ۷۲بهت زده و سنکوب کرده خیره بودم به عمه ماري...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

جادویی عشق part ۶۸امیلی با ترس داد زد: چی؟ سگ؟ وی-هييسس..ارو...

جادویی عشق part 46هر سه بالا سرم با هرل و ولا صدام میکردن نر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط