♡♡:♡♡

♡♡:♡♡
-دمنـوش‌آوردم!
خندیدم‌گفتم:بازتوطبع‌سُنتیت‌گُل‌کرده
ببینم‌این‌دفعه‌چه‌شاهکاری‌خلق‌کردی‌فقط نگام‌کرد..🌼
گفتم:چیزی‌میخوای‌بگی؟
-راستش‌خانوم‌شماهیچوقت‌چشماتون آنقدرمهربونُ،خوشحال‌نبود
واسه‌همینه‌محواین‌خوشحالیم!
لبخندی زدم و چشام دوختم به دمنوشُ
وگفتم:"میدونی‌گاهی‌چیزای‌کوچیکم‌
آدمو خوشحال‌میکنه،
چون‌_متوجه‌_محبت‌_آدمای_دورت‌_میشی"
بعدهمونطورکه‌هَم‌میزدم‌دمنوش‌تانباتش
حَـل‌شه‌گفتم:حتی‌همین‌دمنوشِ‌عزیزت!
#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۲)

رمان همزادپارت۱۱۱همینطور که داشتم عطرمو روی مچ دستم و گردنم ...

part43. . +امروز با سوبین و کای و کریس قرار گذاشتیم بریم است...

فصل دوازدهمای جانم به دست و پنجت الناز؛ گُل کاشتی دختر. حرفِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط