از حرف زدن می ترسید می گفت من نمی تونم خوب منظورم رو برس
از حرف زدن می ترسید! می گفت من نمی تونم خوب منظورم رو برسونم. نمی تونم با حرفام کسی رو خوشحال کنم. می خوام ولی نمی تونم. برای همین خودش رو گذاشته بود رو سایلنت... صدا ازش در نمی اومد. با هیچ کس حرف نمی زد. یه بار بهش گفتم یه جمله درباره ی من بگو. گفت تو خوبی! خندیدم و گفتم خانومِ سایلنت...اینکه اس ام اس بود! یکم بیشتر زنگ بخور صدات رو بشنویم. خنده های بلندش که تموم شد شروع کرد به زنگ خوردن! به حرف زدن. چهار تا از خوبی هام می گفت و بعد با خاک یکسانم می کرد. تو چشماش نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم. راستش تا حالا هیچ کس انقدر عادلانه و صادقانه درباره ی من نظر نداده بود. بدون دروغ، بدون تعارف، بدون تعصب و بدون نفرت...
هر چی بودم همون رو گفت. سعی نکرد چیزی که نیستم رو نشونم بده. حرفاش که تموم شد بهم گفت ناراحت شدی؟ باز خراب کردم؟ بهش گفتم نه... فقط دیگه نرو رو سایلنت چون تو خیلی خوب حرف می زنی. فقط دروغ نمیگی، فقط نقاب نمی زنی. تو چیزی که آدما هستن رو میگی ولی خیلی از آدما دوس دارن چیزی که نیستن رو بشنون!
هر چی بودم همون رو گفت. سعی نکرد چیزی که نیستم رو نشونم بده. حرفاش که تموم شد بهم گفت ناراحت شدی؟ باز خراب کردم؟ بهش گفتم نه... فقط دیگه نرو رو سایلنت چون تو خیلی خوب حرف می زنی. فقط دروغ نمیگی، فقط نقاب نمی زنی. تو چیزی که آدما هستن رو میگی ولی خیلی از آدما دوس دارن چیزی که نیستن رو بشنون!
- ۱۳.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط