🌸 رمان ساکورا اسکول | «پیام ساعت ۳:۳۳» 👻❤️
🌸 رمان ساکورا اسکول | «پیام ساعت ۳:۳۳» 👻❤️
قسمت اول
ساعت ۳:۳۳ بامداد بود...
گوشی ساکورا ناگهان روشن شد.
📱 پیام ناشناس:
«لطفاً امشب از اتاقت بیرون نیا... یکی داره نگات میکنه.»
ساکورا با ترس از پنجره بیرون را نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود...
یا حداقل فکر میکرد هیچکس نیست.
صبح روز بعد، وقتی وارد مدرسه شد، پسری جدید را دید که ته کلاس تنها نشسته بود.
اسمش رِی بود.
رِی حتی یک لحظه هم چشم از ساکورا برنمیداشت.
زنگ تفریح، آرام به ساکورا نزدیک شد و زیر لب گفت:
«دیشب... پیامم رو خوندی؟»
قلب ساکورا از ترس ایستاد.
«یعنی... اون پیام رو تو فرستادی؟»
رِی فقط لبخند زد.
«اگر میخوای زنده بمونی... امشب ساعت ۳:۳۳ به هیچ پیامی جواب نده.»
قبل از اینکه ساکورا چیزی بپرسد، رِی ناپدید شد.
آن شب...
دقیقاً ساعت ۳:۳۳...
گوشی دوباره لرزید.
📱 پیام جدید:
«به حرف رِی گوش نکن... اون دروغ میگه.»
ساکورا با دستهای لرزان به در اتاقش نگاه کرد.
صدای سه ضربه آرام از پشت در شنیده شد...
تق... تق... تق...
اما او مطمئن بود که در خانه... تنهاست.
پایان قسمت اول...
[ادامه دارد...]
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
قسمت اول
ساعت ۳:۳۳ بامداد بود...
گوشی ساکورا ناگهان روشن شد.
📱 پیام ناشناس:
«لطفاً امشب از اتاقت بیرون نیا... یکی داره نگات میکنه.»
ساکورا با ترس از پنجره بیرون را نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود...
یا حداقل فکر میکرد هیچکس نیست.
صبح روز بعد، وقتی وارد مدرسه شد، پسری جدید را دید که ته کلاس تنها نشسته بود.
اسمش رِی بود.
رِی حتی یک لحظه هم چشم از ساکورا برنمیداشت.
زنگ تفریح، آرام به ساکورا نزدیک شد و زیر لب گفت:
«دیشب... پیامم رو خوندی؟»
قلب ساکورا از ترس ایستاد.
«یعنی... اون پیام رو تو فرستادی؟»
رِی فقط لبخند زد.
«اگر میخوای زنده بمونی... امشب ساعت ۳:۳۳ به هیچ پیامی جواب نده.»
قبل از اینکه ساکورا چیزی بپرسد، رِی ناپدید شد.
آن شب...
دقیقاً ساعت ۳:۳۳...
گوشی دوباره لرزید.
📱 پیام جدید:
«به حرف رِی گوش نکن... اون دروغ میگه.»
ساکورا با دستهای لرزان به در اتاقش نگاه کرد.
صدای سه ضربه آرام از پشت در شنیده شد...
تق... تق... تق...
اما او مطمئن بود که در خانه... تنهاست.
پایان قسمت اول...
[ادامه دارد...]
شرایط پارت بعد:
۱۰ لایک
۵ بازنشر
- ۴۵۵
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط