رمان نبض احساس
رمان نبض احساس
قسمت دوم
_آخه قربونت برم الهی ...من که به قول شما آدم عاقل و بالغی هستم؛پس باید یه تصمیم منطقی بگیرم که به ضرر هیچکدوم از طرفین نباشه...اما...
با شتاب پرید وسط حرفم.
_اما چی فداتشم؟
دلیلم خیلی واضع بود...خودش...من نمیتونستم با سر و سامون دادن به سر و وضع زندگی و آینده ی خودم زندگی یه فرده دیگه رو حرومش کنم...اونم پیرزنی که شاید تا چند سال دیگه بیشتر تو این دنیا موندگار نباشه...بهرحال نمیتونستم مادرجونو به امان خدا بزارم و برم دنبال عشق و حال خودم...هیچ وقت اهل ریسک کردن نبودم...
_چی میخوای بگی مادر؟!
قطره های اشک بی محابا روی صورتم فرود اومدن و متوجه نشدم که کی در آغوش خمیده اما گرم مادرجون فرورفتم...دستامو دور کمر لاغرش حلقه کردم و با خودم عهد بستم که هیچوقت و تحت هیچ شرایطی از زنی که در تمام سال های تنهاییم به وضوع حکم مادر رو برام داشت جدا نشم!...
قسمت دوم
_آخه قربونت برم الهی ...من که به قول شما آدم عاقل و بالغی هستم؛پس باید یه تصمیم منطقی بگیرم که به ضرر هیچکدوم از طرفین نباشه...اما...
با شتاب پرید وسط حرفم.
_اما چی فداتشم؟
دلیلم خیلی واضع بود...خودش...من نمیتونستم با سر و سامون دادن به سر و وضع زندگی و آینده ی خودم زندگی یه فرده دیگه رو حرومش کنم...اونم پیرزنی که شاید تا چند سال دیگه بیشتر تو این دنیا موندگار نباشه...بهرحال نمیتونستم مادرجونو به امان خدا بزارم و برم دنبال عشق و حال خودم...هیچ وقت اهل ریسک کردن نبودم...
_چی میخوای بگی مادر؟!
قطره های اشک بی محابا روی صورتم فرود اومدن و متوجه نشدم که کی در آغوش خمیده اما گرم مادرجون فرورفتم...دستامو دور کمر لاغرش حلقه کردم و با خودم عهد بستم که هیچوقت و تحت هیچ شرایطی از زنی که در تمام سال های تنهاییم به وضوع حکم مادر رو برام داشت جدا نشم!...
- ۳.۱k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط