مانی من
مانی من
---
پارت ۲: نجات
سه ساعت بعد، درِ انبار با صدای انفجار شکافت.
مردها سراسیمه تفنگ کشیدند، اما فقط صدای خونسردی در تاریکی پیچید:
> – گفتم دست بهش نزنید... حالا باید تاوانشو بدین.
کوکونوی بود. با کت سیاه بونتن، موهای نقرهایاش زیر نور مهتاب میدرخشید.
چشمانش پر از خشم و اضطراب بود. در چند لحظه، همهچیز به جهنم تبدیل شد. فریاد، صدای گلوله، و بعد سکوت.
ایری گوشهی اتاق لرزان نشسته بود. وقتی کوکونوی بهش رسید، طنابها را برید و او را در آغوش کشید.
> – مانی... مانی، نگاه کن من اینجام، تموم شد.
ایری سرش را روی سینهاش گذاشت و صدای تند ضربان قلبش را شنید.
– چرا اومدی؟ میکشتنت...
کوکونوی با لبخند تلخی گفت:
> – چون بدون تو، زنده بودن فایدهای نداره.
اشک از چشمان ایری سرازیر شد.
بیرون، آتش هنوز شعله میکشید، اما درون آن دو، فقط آرامشِ دوباره دیدن همدیگر بود.
کوکونوی او را سفتتر در آغوش گرفت، پیشانیاش را بوسید و در گوشش زمزمه کرد:
> – از حالا به بعد، هیچکس حتی نفس هم نمیکشه بدون اجازهی من، مانی.
ایری با صدایی لرزان خندید:
– فقط قول بده دیگه دنبالشون نری...
– قول؟ نه، مانی.
چشم در چشمانش دوخت.
> – من قسم میخورم هیچکس دیگه حتی جرأت فکر کردن بهت رو نداشته باشه.
و در آن لحظه، در میان دود و تاریکی، فقط صدای آرامشبخش قلب کوکونوی بود که میگفت:
مانی نجات پیدا کرده... اما بهایش، خشم بیپایان بونتن بود.
---
---
پارت ۲: نجات
سه ساعت بعد، درِ انبار با صدای انفجار شکافت.
مردها سراسیمه تفنگ کشیدند، اما فقط صدای خونسردی در تاریکی پیچید:
> – گفتم دست بهش نزنید... حالا باید تاوانشو بدین.
کوکونوی بود. با کت سیاه بونتن، موهای نقرهایاش زیر نور مهتاب میدرخشید.
چشمانش پر از خشم و اضطراب بود. در چند لحظه، همهچیز به جهنم تبدیل شد. فریاد، صدای گلوله، و بعد سکوت.
ایری گوشهی اتاق لرزان نشسته بود. وقتی کوکونوی بهش رسید، طنابها را برید و او را در آغوش کشید.
> – مانی... مانی، نگاه کن من اینجام، تموم شد.
ایری سرش را روی سینهاش گذاشت و صدای تند ضربان قلبش را شنید.
– چرا اومدی؟ میکشتنت...
کوکونوی با لبخند تلخی گفت:
> – چون بدون تو، زنده بودن فایدهای نداره.
اشک از چشمان ایری سرازیر شد.
بیرون، آتش هنوز شعله میکشید، اما درون آن دو، فقط آرامشِ دوباره دیدن همدیگر بود.
کوکونوی او را سفتتر در آغوش گرفت، پیشانیاش را بوسید و در گوشش زمزمه کرد:
> – از حالا به بعد، هیچکس حتی نفس هم نمیکشه بدون اجازهی من، مانی.
ایری با صدایی لرزان خندید:
– فقط قول بده دیگه دنبالشون نری...
– قول؟ نه، مانی.
چشم در چشمانش دوخت.
> – من قسم میخورم هیچکس دیگه حتی جرأت فکر کردن بهت رو نداشته باشه.
و در آن لحظه، در میان دود و تاریکی، فقط صدای آرامشبخش قلب کوکونوی بود که میگفت:
مانی نجات پیدا کرده... اما بهایش، خشم بیپایان بونتن بود.
---
- ۹.۱k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط