رمان‌عشق‌و‌عاشقی‌در‌فرودگاه🤍

رمان‌عشق‌و‌عاشقی‌در‌فرودگاه🤍
Part:5
دیانا:تو خوبی
بلاخره همه رو بیدار مردم صبحونه خوردیم و تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم
تینا:الان چجوری این گله عظیم و جسه جا بشیم
مدیسا:له میشیم تو راه پلیس مارو میگیره
پانیذ:یکی با محراب بره خوب همه که نمیشه با ماشین ارسلان بریم که
مهشاد: ماشین ارسلان مدل بالا تره اصلا چرا خودت نمیری
پانیذ:من منن ورا نمیرمممم ام خوب داداشمه
مهشاد:از کی
پانیذ:عههه نمیدونم من اصن با رضا میرم
رضا:ماشین من خرابه خودم درگیر محرابم
ارسلان:وایییییی عه عی این میگه اون میگه
پانیذ نیکا دیانا مدیسا محمد تو ماشین من
عسل و تینا مهشاد و رضا تو ماشین محراب کسی دیگه هس(گیج شدم کسه دیگه ای هم هس😂)
مهشاد:اوفففف از قسط این کارو میکنه این ارسلانا
بلاخره با کلی مکافات رفتیم دانشگاه
ارسلان:دیانا بیا بریم
دیانا:کجا
ارسلان:ثبت نامت کنم
دیانا:بریم
بعد از ثبت نامم رفتیم سر کلاس دوتا دختر بودن هی به ارسلان نگاه میکردن یکجور خوشم نمیومد بهش نگاه میکردن از جلوسون رد شدم که واسم پا گرفتن و نزدیک بود با صورت برم تو سرامیک که تو بغل گرم یه نفر افتادم
نگاه کردم که دیدم ارسلانه
نیم سانت با صورتش فاصله نداشتم و نفش به صورتم میخورد و بوی عطرش منو داشت شل میکرد دیگه تاقت نداشم چون ممکن بود پس بیوفتم
که رومو اون طرفسمت اون دخترا کردمو با اعصبانیت زیاد نگاشون کردم
دیانا،مگه کورین دارم رد میشم نمیتونین این دهنه قیچی رو جمع کنی اگه میخوردم زمین چی احمق
دختره،احمق خودتی دختر هرزه
دیانا،خودتو با بقیه مقایسه نکن تو هرزه هستی که داری هی ارسلانو دید میزنی خوردی بدبختو
دختره،به تو چه چکارشی غیرتی شدی
دیانا،همه کارش به تو چه غیرتی بشمم به تو ربطی نداره خیف استاد که همچین شاگردی گیرش اومد تاسففف واقعا
ارسلان:
طرفداری دیانا از من حس خوبی بهم میداد
احساس میکردم بهم
نه ارسلان دیگه نه یه بار اشتباه کردی واسه صد عمر بسته
دست دیانا رو کشیدم سمت خودمو و رفتیم سر میز خودمون
که پانیذ دیانا رو کشیدو برد
پانیذ:واه واه واه دخترمون عاشق شده
دیدگاه ها (۱)

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 19نویسنده:«اونا شروع کردن به...

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

★彡   Part 38 彡★ "میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟""دوتا بپرس."بی ...

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

اون روز جنی و دوتا دیگه از اعضا داشتم شنا می کردن تو دریا که...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط