Fabric of Love~

Fabric of Love~
P5
ویو بار*
صدای خنده های مرد ها و زن های مست توی بار میپیچید
باورش نمیشد
این چه باری بود که اون آلفای عجیب غریب انتخواب کرده بود؟!
ناگهان دست یکی روی شونش نشست
دازای:ببخشید...دیر کردم نه؟
اول با تعجب بهش نگاه انداخت ولی بعد سرش رو به سمت میز برگردوند و سرش رو به نشانه "نه" تکون داد
دازای:هوف..خوبه...آخه همیشه دیر میرسم..
امگا در جواب فقط "هوم"ی به نشانه این که حرفش رو شنیده گفت
امگا دوباره به بار نگاه انداخت
چویا:واقعا...بار بهتر از این نبود؟
آلفا وقتی صدای امگا رو شنید سرش را به سمتش برگردوند و با صدای شرمنده ای پاسخ داد
دازای:آه..راستش باری که میخواستم بریم تعطیل بود..ولی این جا هم بد نیس_
یهویی صدای افتادن اومد
وقتی نگاهشون رو برگردوندن سمت صدا از نگاه کردن بهش پشیمون شدن
مردی خودش رو دوی زنی انداخته بود که پوشش درستی نداشت و توی همون بار کار می‌کرد
چویا:آره تو راست میگی
دازای:شرمنده..
آلفا کمی مکث کرد و بعد سرش رو به سمت مسئول بار چرخوند
دازای:ببخشید یه ویسکی(همین بود دیگ_)و..
آلفا به امگا نگاه انداخت و منتظر سفارشش بود
چویا:یه شراب سرخ
وقتی که مرد رفت سرش رو سمت پسر برگردوند
دازای:راستی چند سالته؟
چویا:۱۶ سال!
آلفا اول از جواب سریع امگا تعجب کرد و بعد با صدای بهت زده گفت
دازای:۱۶؟!آه..فکر کردم ۱۴ سالته...ولی بازم سن مشروب خوردن نیست..
امگا با قیافه ای که انگار داشت میگفت نه بابا تو خوبی به آلفا نگاه کرد
چویا:پس چرا منو آوردی بار لنگ دراز
آلفا که انگار تازه متوجه خنگ بازی های خودش شده بود جوری رفتار کرد که انگار نشنیده
مرد با دو لیوان و یه بطری کامل از شراب سرخ برگشت و جلوی دو مرد گذاشت و مرخص شد
امگا کمی از شراب رو نوشید
ذهن چویا:نه!این دفعه نباید زیادی بنوشم! واگر نه مثل دفعه قبلی ورلاین پارم میکنه!
آلفا که با قیافه "؟" به امگا نگاه میکرد که داره با یهویی نخوردن کل لیوان و بطری دست و پنجه نرم میکنه
دازای:امم..چرا داری با خوردن شرابت کلنجار میری؟
امگا با قیافه دست پاچه ای به آلفا نگاه کرد و بعد دوباره نگاهش رو دزدید
چویا:خوب راستش..من آدم زود مستی ام و..خوب...
آلفا آهانی گفت که امگا مجبور به ادامه دادن با شرم نباشه
ده دقیقه بعد*
از شدت مستی سکسکه گرفته بود
امگا گاهی خودش رو به شونه آلفا می‌کوبید یا جلو تر میومد
آلفا هم تا امگا خودش رو نزدیک میکرد شونش رو میگرفت تا از این جلو تر نیاد
چویا:هویی!..تو...خودت چند سالته که از من میپرسی؟!..
آلفا نگاهی به امگا کرد و بعد آروم گفت
دازای:۲۳ سال
چویا:هااااا؟!!بعد یه امگای ۱۶ ساله رو باخودت آوردی باررر؟؟!!واقعا که دیوونه ای
آلفا فقط کمی دیگه برای خودش ریخت و بی اهمیت به حرف امگا ادامه داد به خوردن

࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
من زندمممم
پارت بعد هنتای داره هر کی میخواد بگه توی پیوی براش بفرستم
دیدگاه ها (۴)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط