Novel panleo

Novel panleo


#part⁶³



『 leoreza 』


نگاه عاجزانه اش رو بهم دوخت و لب زد
پانیذ: فلش اینطوری نشون میدن....حالا چیکار کنیم رضا

میتونستم درگیرشم اما با بودن پانیذ به کل حواسم پرت میشد
با نزدیک شدن قدم هاشون لعنتی فرستادم و روبه پانیذ خش‌دار لب زدم
_هر اتفاقی افتاد حق نداری دخالت کنی با شمارش من تو میری من باهاشون درگیر میشم

اجازه ی حرف زدن بهش ندادم ، چون خوب میدونستم که قبول نمیکنه
_۳..۲...۱..

و با آدمی که بالا سرم بود درگیر شدم و با سر محکم کوبیدم رو بینیش و نفر بعدی

با دیدن پانیذ که اونم قاطی این درگیر شد یه لحظه حواسم پرت شد و مشتی به گونه‌ام خورد که به خودم اومدم

حرصی که ازش داشتم رو تک تک خالی کردم ، که فربد رسید و بعد پیاده شد
و بقیه آدم ها نگاهی انداخت و نگاه متعجب اش به پانیذ بود که لب زد
فربد: خوبین ؟

اره ای زیر لب گفتم که تازه یاد کاری که کرد افتادم و هجوم بردم سمت پانیذ و نتونستم صدام رو کنترل کنم
_مگه نگفتم تو دخالت نمیکنی هاننن

دستی کوبید به تخت سینه ام و با حرص لب زد
پانیذ: من خودم سر این پرونده هستم چه بخوای چه نخوای ..قرار نیست تو تعیین اش کنی رضا

و ازم گذشت و داخل ماشین نشست دستی به رگ گردنم کشیدم که امروز از شدت اعصبانیت متورم شده بود

نشستم رو صندلی شاگرد و فربد بی سروصدا راه افتاد از اینکه جلوش کم می‌آوردم و خودش رو مینداخت تو دردسر عصبی بودم که کلافه شیشه ماشین رو کمی پایین دادم

کمی گذشت که پانیذ خودش رو بین صندلی ها کشید جلو
پانیذ :فربد میری سمت هتل تون

نگاهی به فربد کردم که داشت نگاهم می‌کرد و منتظر رضایت ام بود ، چشم باز و بسته کردم
زیاد طول نکشید که رسیدیم هتل و سه تایی پیاده شدیم و به سمت اتاقم رفتیم

فربد درو بست که نگاه کلافه ام رو دوختم به پانیذ که نگاهی به دور ور میکرد ، حرفی که من میخواستم رو بزنم فربد گفت

فربد : جایی نیست که قبلا نیومدی زنداداش ..اون میز و صندلی اونم لب‌تاپ دیگه منتظر چی

پانیذ پشت پلک نازکی کرد و لب زد
پانیذ: میدونم اما قبلش باید برم سرویس اینجا نمیشه اخه

با حرفی که زد ناخودآگاه نگاهم سمت بالا تنه اش خورد ، باورم نمیشد اونجا جاسازش کرده باشه
اصلا عقل هیچکس قد نمیداد
نیشخندی زدم و روبه فربد غریدم
_برو یه فلش جور کن بعد خبرم کن

تک‌خنده‌ای کرد و در اخر لب زد
فربد: وا این کارا چیه خب ‌‌...بگو برو بیرون خب

وقتی از اتاق زد بیرون منم پشت سرش رفتم و درو قفل کرد وقتی نزدیک اش شدم ابرویی بالا انداخت
که دستام رو دور کمرش انداختم و همینطور سرم داخل گودی گردنش بردم و نفسی کشیدم

بوسه ای زدم زیر گردنش و آروم سر انگشتام رو روی بازوش کشیدم
_اصلا بیخیال هارد و فلش ما بریم سر کار خودمون نه پیشی

نچی کرد که دستم رو از پیراهن سفیدش رد کردم
کف دستم رو گذاشتم روی شکم تخت اش خواستم دستم ببرم داخل شلوارش که مچ دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه اش برد لبش رو مماس گوشم برد
و با صدای گرمش نجوا کرد

پانیذ: نخیر شما اجازه ورود به اونجا رو نداری ولی میتونم یه لطفی بهت کنم

همینطور دستم رو اون نرمک ها بود چشمای خمارم رو بهش دوختم
پانیذ: میتونی خودت هارد و فلش رو برداری

دندون قروچه ای رفتم لعنتی فرستادم به امروز که همه چی زد حال بود ، دستم رو از لباس زیر رد کردم که تو مشتم گرفتم‌شون

و هارد و فلش کوچکی رو بیرون آوردم بیرون
سر نزدیک بردم
_اما این کاری که کردی خیلی بد تاوانی داره پیشی

ازش جدا شدم لامصب فلش بین او نرمک ها گرم بودن هنوز که نامحسوس فلش رو زیر بینیم بردم و بویی کردم

که حالم خراب تر از قبل شد پشت میز نشستم و لبتاب رو باز کردم و فلش رو وصل کردم که پانیذ هم نزدیک ام شد

که موس رو از دستم گرفت خودش دست به کار شد و دونه دونه توضیح داد
پانیذ: میبینی زیر پوشه ها نوشته شده به انگلیسی

اولین ویدیویی که مربوط به قتل دختر روشا بود باز شد ، کاملا معلوم بود اتاق دکتر بود

دکتر : آقا سهراب همین که میدونید بچه قلبش سوراخ خیلی دووم نمیاره اما...

سهراب دست بالا برد
سهراب: برام مهم نیست از امروز به بعد هم دستگاه ها رو بکشید از همون اول باید این کار رو میکردید

دکتر : اما این کار غیر قانونی شما حتی به خانم‌تون ام نگفتین بچه ۲ قلو بوده

سهراب کیف سامسونگ مشکی رو روی میز گذاشت و بازش کرد
سهراب: این پول ها اندازه بستن دهنت کافیه نیاز نیست انقدر اینجا وقتت رو هدر بدی ....فقط یه کار میمونه هیچ احدی نباید از این کار چیزی بدونه

و فیلم تموم شد

چشم بستم و صورتم رو با دستام پوشوندم اصلا باورم نمیشد برام خیلی غیر قابل پیش‌بینی بود نفسام داشتن تنگ میشدن
که بلند شدم پنچره رو باز کردم



#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

Novel panleo ♡ #part⁶¹ ♡『 paniz 』نگاهی به آینه‌‌ی آسانسور کر...

پارت اول تنها شرور ویو ا.ت تو خواب نازم بودم که یک صدایی تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط