✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۷۹ (⁠♡)


قلبم داشت از جا در میومد و اشك ترس تو چشمام جمع
شده بود. خدایا کمکم کن... چي ميخواد؟ اینجا چه خبره؟
جیمین اون ور خط بلند گفت: الو... الا .. كجايي؟ صدامو داري؟ تند گوشي رو توي لباس زیرم فرو کردم و گلدون رو میز رو اروم برداشتم و با نفس هاي خيلي خيلي سنگين و وحشت زده به در خیره شدم و لرزون دست آزادم رو به دهنم گرفتم تا صدايي ازم در نیاد..
یه دفعه لگد خيلي محکمي به در خورد که در از لولا شکست و افتاد وسط اتاق از وحشت چشمام گرد شد و نفسم بند اومد.. اونورش..
اونورش دوتا مرد خيلي هيكلي و قد بلند با کت و شلوار و پیرهن مشکي سريع اومدن سمتم.. وحشت زده جیغ خيلي بلندی کشیدم و گلدون رو پرت کردم سمت یکیشون که سریع جاخالي داد..
با پاهای میخکوب شده از ترس به زور دویدم سمت بالکن که از پشت دوتایی دو طرف بازومو محکم گرفتن


با پاهای میخکوب شده از ترس به زور دویدم سمت بالکن که از پشت دوتایی دو طرف بازومو محکم گرفتن.. با تمام وجودم جیغ زدم و تقلا کردم داد زدم: كمك .. كمك.. ولم كنين.
و با تمام قدرتم با پا کوبیدم تو زانوي يكيشون... یه دفعه قبل از اینکه باز دهن باز کنم دستمالي رو خيلي
سفت رو دهنم فشار دادن نه..نه خداي من.. من نمیذارم..
تند سرمو تکون دادم و اینور و اونورش کردم وحشیانه و تند تند تقلا میکردم تا دستمال از جلوی دهنم کنار بره.. بوي خيلي زننده و سردي
داشت.. نباید نفس بکشم..
نباید این بوي لعنتي رو بو بکشم.. اما...
اشک تو چشمام جمع شد.
بوش ريه مو سوزوند و همینجور داشت میرفت پایین تر سینه ام سنگین شده بود..خیلی سنگین.. به زور دستاشو چنگ انداختم و سعی کردم داد بزنم..
داشتم خفه میشدم
دیگه نمیتونستم خوب نفس بکشم..
اشکم با درد و سوزش از چشمام جاري شد.. نه..نه... من نمیذارم..
نمیذارم.. تند تند نفس نفس زدم و باز سعی کردم جیغ بزنم...
با تمام توانم تقلا کردم اما...
تو سکوت ایجاد شده صداي بم و ضعیف داد وحشت زده
جیمین رو اونور خط شنيدم:الا..الا چي شده؟

جيغمو شنیده.. رهام نمیکنه.. جیمین هیچ وقت رهام نمیکنه.
در عین ترس و وحشتی که همه وجودم رو گرفته بود نور اميدي داشت تو قلبم میدرخشید.
جیمین..
به زحمت با آخرین قدرت توی تنم توي پارچه اسمشو
زمزمه کردم..
اسمي که همه وجودمو تو این شرایط تسخیر کرده بود.. اما صدام بیرون نمیرفت اون نمیشنید که بهش نیاز دارم.
نمیشنید که صداش میزنم
اشکي باز از چشمام جاري شد.. دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم..
زانوهام سست شد.
محکم نگهم داشتن
به زور به بالاي سرم نگاه کردم.
چشمام خيلي تار بود.
فقط...
دیدگاه ها (۶)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۰ (⁠♡)خیلی گنده بودن و.. لب...

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۱ (⁠♡)این چه بلاي لعنتیه که سرم...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۸ (⁠♡) چشماشو گرد کرد و خندی...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۷ (⁠♡) اروم بلند شدم و رفتم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط