🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀

مرد بدون اینکه چیزی بیشتر بگوید، برگشت و از خانه خارج شد.

ات چند لحظه به در خیره ماند.

ـ «جیمین...»

ـ «بریم داخل.»

ـ «نه.»

جیمین ایستاد.

ـ «ات.»

ـ «من جواب می‌خوام.»

جیمین نگاهش کرد.

ـ «الان وقتش نیست.»

ات با ناراحتی گفت:

ـ «پس کی وقتشه؟ وقتی یکی دیگه بیاد و درباره‌ی گذشته‌ی من بهم بگه؟»

جیمین سکوت کرد.

ات ادامه داد:

ـ «تو از اول همه‌چیز رو می‌دونستی؟»

ـ «نه همه‌چیز.»

ـ «ولی بیشتر از من می‌دونستی.»

جیمین آرام گفت:

ـ «آره.»

ات با ناباوری خندید.

ـ «باورم نمی‌شه.»

جیمین نزدیکش شد.

ـ «من فقط می‌خواستم ازت محافظت کنم.»

ـ «با دروغ؟»

جیمین جوابی نداد.

ات برگشت تا از او فاصله بگیرد.

ـ «ات.»

ـ «فعلاً نمی‌خوام باهات حرف بزنم.»

چند قدم برداشت که صدای گوشی جیمین بلند شد.

جیمین جواب داد.

ـ «بگو.»

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

ـ «رئیس، اون مردی که امشب اومد...»

ـ «چی شده؟»

ـ «پیداش کردیم.»

جیمین اخم کرد.

ـ «کجاست؟»

ـ «یه آدرس فرستاده.»

جیمین پیام را باز کرد.

چشم‌هایش برای لحظه‌ای ثابت ماند.

ات متوجه تغییر چهره‌اش شد.

ـ «چی شده؟»

جیمین گوشی را پایین آورد.

ـ «اون آدرس...»

مکث کرد.

ـ «خونه‌ی قدیمی توئه.»
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط