رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 20

« یک ماه بعد، از زبان تهیانگ»

تهیانک: از اون روز یه ماهی رد شده بود... یکم گوشه گیر و ساکت شده بود اوایل کمی خوشحال بودم چون بلاخره ارامش گرفته بودم ولی کم کم متوجه شدم و فهمیدم این وضعیت انقدرام خوب نیست چون احتمال افسرده شدنش بالا بود... تو این به ماه یکم بیشتر باهم جور شده بودیم ولی از احساسی که توی وجودم ریشه زده بود نسبت به تارا میترسیدم... من یه مافیا بودم و نباید ضعفی میداشتم برای همین عشق واسه مافیا نقط ضعف خیلی بزرگیه و میتونه همه چیزشو ازش بگیره... سعی میکردم این حسی که تازه ریشه زده رو سرکوب کنم ولی نمیشد... تو این مدت چیزای خیلی راز الودی راجب زندگی خودمو تارا فهمیده بودم.. نه اینکه من راجب زندگیه خودم چیزی ندونم.. فقط دارم چیزای تازه ای رو کشف میکنم... هرچی بیشتر تحقیق میکردم بیشتر حس میکردم زندگی منو تارا یجورای بهم ربط داره ولی اینکه چجور ربطی فقط خدا میدونه

تارا: از حموم اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم... متوجه علائم افسردگی توی خودم شده بودم ولی نمیخاستم افسرده بشم واسه همین سعی میکردم مثل قبلا رفتار کنم و روتین قبلی مو ادامه بدم... بعد خشک کردن موهام یه دست لباس پوشیدم و بعد شونه زدن موهام رفتم پایین... هنوز کمی از تهیانگ میترسیدم ولی زبونم دست خودم نبود و همش جوابشو میدادم.... به جیکی سلام کردم و نشستم پشت میز
جیکی: همون همیشگی
تارا: اره با سویای اضافه
جیکی: چشم...
تارا: وقتی سوشی و سس سویا رو اورد مشغول خوردن شدم... همونجوری مشغول بودم که صدای قدمایی اومد و من متوجه شدم که تهیانگه
تهیانگ: وارد اشپزخونه شدم
تارا: جیکی تعظیمی کرد و گفت
جیکی: سلام قربان... چی میل دارین
تهیانگ: برام یه قهوه تلخ درست کن
جیکی: چشم...
تهیانگ: نشستم رو صندلی کنار تارا
تارا: اروم سوشی و قورت دادم.. سلام
تهیانگ: سلام.. امروز ساعت ۶ میریم خرید
تارا: نگاش کردم... برای چی
تهیانگ: هم خودم کار دارم هم برای تو باید چیزای که لازم داری و بخریم
تارا: من همه چی دارم
تهیانگ: نوچ.. کمدت خالیه دو جفت کفشم که بیشتر نداری و
تارا: و چی
تهیانگ: لباس زیرم نداری... با این حرفم سرخ شد لبشو گزید و سرشو انداخت پایین
تارا: خفه شی الهی بیشعور چرا تو وسایل شخصیم سرک میکشی
تهیانگ: وقتی اینجور رفتارا شو میدیدم ته دلم حس عجیبی میگرفتم... خونسرد لب زدم... خودت که نمیگی چیا لازم داری پس مجبورم خودم برم سرک بکشم
تارا: ایش ببند دیگه.. باشه از این به بعد خودم بهت میگم ولی دیگه سراغ کمدم نرو
تهیانگ: قول نمیدم..
تارا: یاااااااا... هَوَل بیشعورررر
تهیانگ: اروم خندیدم... جیکی لیوان قهوه رو جلوم گذاشت... یکم از قهوه رو خوردم... ساعت ۶ میام دنبالت حاضر باشی
تارا: خیلی خب ایش.. حالا پاشو برو سر کارت تا همینجا نکشتمت
تهیانگ: باشه بابا... وقتی قهوم تموم شد بلند شدم و راه اتاقو پیش گرفتم.. وارد اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم محظ احتیاط اصلحه مو پشت کمرم گذاشتم سویچ و برداشتم و رفتم پایین از سالن اصلی رد شدمو وارد حیاط شدم... بریم مکس... مکس بدون حرفی دنبالم اومد در و برام باز کرد.. وقتی نشستم در و بست خودشم نشست پشت فرمون... بعد از گفتن مسیر حرکت کرد... به این فکر میکرم اگه من با اون ادم صحبت کنم قراره چه چیزای بفهمم..


یعنی قراره تهیانگ چی بفهمع 👀؟
دیدگاه ها (۰)

آیا خواسته ی زیادیستتتتتت😭😭🤣🤣🤣

هیترا از کوکاکولا هم محروم شدن😏😎دیگه فقط پپسی و فانتا مجازه ...

# رز _ سیاه PART _ 19 تارا: مرتیکهههه خررر لاقل یه ندایی چیز...

# رز _ سیاه PART _ 18 تهیانگ: تو اتاق کارم نشسته بودمو مشغول...

بیب من برمیگردمپارت : 72 ( جنی) جانگه به پذیرایی رفت منم بدو...

معامله ای برای صلح پارت ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط