𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐖𝐞 𝐒𝐰𝐚𝐩𝐩𝐞𝐝 | روزی که جای هم بودیم
𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐖𝐞 𝐒𝐰𝐚𝐩𝐩𝐞𝐝 | روزی که جای هم بودیم
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑 | 𝐅𝐢𝐧𝐚𝐥
شب، دوباره همون پیام روی گوشی ظاهر شد
«اگر میخواهید به زندگی خودتون برگردید، باید چیزی رو که امروز فهمیدید به یاد بیاورین»
تو و جیهوپ شروع کردید به مرور اتفاقات اون روزهر دو متوجه یه... چیز مشترک شدید؛ از صبح، هرکدوم مجبور شده بودید کاری رو انجام بدید که معمولاً از اون فرار میکردین تو برای اولین بار فهمیده بودی زندگی جیهوپ، با تمام لبخندهایش، چقدر شلوغ و خستهکننده اس..جیهوپ هم فهمیده بود تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی، برای چیزهای مختلف تلاش میکنی روی میز، دو کاغذی رو که از صبح همراهتون بود کنار هم گذاشتین پشت هر دو، یه.. جمله نوشته شده بود:
«گاهی برای فهمیدن یک نفر، باید یک روز جای او زندگی کنی»
همون لحظه صفحهی گوشی خاموش شدچند ثانیه بعد، همهچیز برگشت سر جای خودش اتاق تو دوباره اتاق خودت بودجیهوپ هم دوباره توی زندگی خودش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بوداما فردای اون روز، وقتی هم دیگه رودیدین، هر دو بدون اینکه چیزی بگین خندیدین دیگه نگاهتون به زندگی هم مثل قبل نبودتو میدونستین پشت اون انرژی و لبخندهای همیشگی، خستگیهایی وجود داره که کسی نمیبینه و جیهوپ هم فهمیده بود پشت سکوتهای تو، تلاشهایی هست که همیشه دیده نمیشه شاید اون یه روز عجیب، فقط برای جابهجا کردن زندگیهایتون نبودبرای این بود که بالاخره بتونید همدیگه رو بفهمین و از اون روز به بعد، هر وقت جیهوپ خسته میشد، تو اولین کسی بودی که متوجهش میشدی و هر وقت تو چیزی رو پنهان میکردی...جیهوپ دیگه لازم نبود بپرسه چون حالا، فقط برای یه روز هم که شده بود، زندگی تو رو زندگی کرده بود
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑 | 𝐅𝐢𝐧𝐚𝐥
شب، دوباره همون پیام روی گوشی ظاهر شد
«اگر میخواهید به زندگی خودتون برگردید، باید چیزی رو که امروز فهمیدید به یاد بیاورین»
تو و جیهوپ شروع کردید به مرور اتفاقات اون روزهر دو متوجه یه... چیز مشترک شدید؛ از صبح، هرکدوم مجبور شده بودید کاری رو انجام بدید که معمولاً از اون فرار میکردین تو برای اولین بار فهمیده بودی زندگی جیهوپ، با تمام لبخندهایش، چقدر شلوغ و خستهکننده اس..جیهوپ هم فهمیده بود تو خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی، برای چیزهای مختلف تلاش میکنی روی میز، دو کاغذی رو که از صبح همراهتون بود کنار هم گذاشتین پشت هر دو، یه.. جمله نوشته شده بود:
«گاهی برای فهمیدن یک نفر، باید یک روز جای او زندگی کنی»
همون لحظه صفحهی گوشی خاموش شدچند ثانیه بعد، همهچیز برگشت سر جای خودش اتاق تو دوباره اتاق خودت بودجیهوپ هم دوباره توی زندگی خودش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بوداما فردای اون روز، وقتی هم دیگه رودیدین، هر دو بدون اینکه چیزی بگین خندیدین دیگه نگاهتون به زندگی هم مثل قبل نبودتو میدونستین پشت اون انرژی و لبخندهای همیشگی، خستگیهایی وجود داره که کسی نمیبینه و جیهوپ هم فهمیده بود پشت سکوتهای تو، تلاشهایی هست که همیشه دیده نمیشه شاید اون یه روز عجیب، فقط برای جابهجا کردن زندگیهایتون نبودبرای این بود که بالاخره بتونید همدیگه رو بفهمین و از اون روز به بعد، هر وقت جیهوپ خسته میشد، تو اولین کسی بودی که متوجهش میشدی و هر وقت تو چیزی رو پنهان میکردی...جیهوپ دیگه لازم نبود بپرسه چون حالا، فقط برای یه روز هم که شده بود، زندگی تو رو زندگی کرده بود
- ۶۱۳
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط