قصه گو قصه ی من خانه خرابست ننویس

قصه گو ؛ قصه ی من خانه خرابست ننویس .
همه شب منتظرم ؛ دشت سرابست ننویس ...
چه خوش است اینکه دلت ؛ یک شبه یغما برود ...
غصه دار قمرم ؛ دیده پر آبست ننویس ...
سینه در درد و غم و دیده شده چشمه ی خون ...
اشک لغزنده ز لب ؛ رنگ شرابست ننویس ...
شب و روزم شده تار از .غم هجران تو یار ...
حسرت و داغ .فراق است و عذابست ننویس ...
گله مندم که نیاید همه رنجم به حساب ...
غرق در خون شده ام ؛ سینه کبابست ننویس ...
ورق و دفتر و پر کردی و دارم گله ها ...
غربت و بی کسیم ؛ چند کتابست ننویس
دیدگاه ها (۱۲)

دلم گرفته کنارم چرا نمی مانی ؟نگو که درد مرا از رخم نمی خوان...

عید آمد و ما حوصله ی خویش نداریم ما حسرتِ دیدارِ کس از خویش ...

با تو با باد دل انگیز بهار هم نفسمبی تو در غربت...

ڪاش میشد قلب من را تا ڪنیدانه هاے اشک من را جا ڪنیڪاش میشد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط