"من... نمیتونم بکشمت. "
"من... نمیتونم بکشمت. "
پارت دو.
دازای بدونه نگاه به چویا گفت:
«ظاهرا زنجیره...نمیبینی؟»
چویا با حرص به دازای نگاه کرد.
«انقدر چرت و پرت نگو...اصلا اینجا کجاست؟»
دازای برگشت سمت چویا:
«منم مثل توئم.چرا فکر کردی چیزی میدونم..؟»
بعد به دستای چویا نگاه کرد.
«حالا هرچی...من هرچقدر سعی کردم نتونستم این رنجیرارو باز کنم.تو میتونی؟»
چویا گفت:
«معلومه که میتونم.»
ولی... موهبتش کار نکرد.
تعجب کرد.
دازای هم همینطورـ
بعد دازای اهی کشید.
کلافه گفت:«انگار این زنجیرا ضد جادوان.»
بعد قدمی جلو رفت و خواست اطراف رو ببینه ولی زنجیرش که کشیده شد زنجیر چویا عقب رفت.
صدای کشیده شدن زنجیر تو اتاق پیچید.
دازای سریع نگاهش رو به جایی دوخت که زنجیر ها بهشون وصل بود.
ظاهرا اون دو زنجیر مجزا و جدا نبود.
یک زنجیر بود که بخشیش به دازای و بخش دیگرش به چویا وصل بود.
و ظاهرا موهبت دازای باعث میشد چویا نتونه از قدرتش استفاده کنه.
زنجیر ها برای همین بود.
چویا دستش رو کشید.
«هوی!انقدر اینو نکش!»
دازای مجبور شد خیلی سریع چند قدم سمت زنجیر ها برداره که نیوفته ولی کمی تعادلش رو از دست داد.
به چویا نگاه کرد.
«چویا انقدر مسخره بازی درنیار مگه من میدونستم؟»
دازای و چویا با حرص بهم نگاه میکردن که صدای باز شدن در اومد...
_
پایان.
پارت دو.
دازای بدونه نگاه به چویا گفت:
«ظاهرا زنجیره...نمیبینی؟»
چویا با حرص به دازای نگاه کرد.
«انقدر چرت و پرت نگو...اصلا اینجا کجاست؟»
دازای برگشت سمت چویا:
«منم مثل توئم.چرا فکر کردی چیزی میدونم..؟»
بعد به دستای چویا نگاه کرد.
«حالا هرچی...من هرچقدر سعی کردم نتونستم این رنجیرارو باز کنم.تو میتونی؟»
چویا گفت:
«معلومه که میتونم.»
ولی... موهبتش کار نکرد.
تعجب کرد.
دازای هم همینطورـ
بعد دازای اهی کشید.
کلافه گفت:«انگار این زنجیرا ضد جادوان.»
بعد قدمی جلو رفت و خواست اطراف رو ببینه ولی زنجیرش که کشیده شد زنجیر چویا عقب رفت.
صدای کشیده شدن زنجیر تو اتاق پیچید.
دازای سریع نگاهش رو به جایی دوخت که زنجیر ها بهشون وصل بود.
ظاهرا اون دو زنجیر مجزا و جدا نبود.
یک زنجیر بود که بخشیش به دازای و بخش دیگرش به چویا وصل بود.
و ظاهرا موهبت دازای باعث میشد چویا نتونه از قدرتش استفاده کنه.
زنجیر ها برای همین بود.
چویا دستش رو کشید.
«هوی!انقدر اینو نکش!»
دازای مجبور شد خیلی سریع چند قدم سمت زنجیر ها برداره که نیوفته ولی کمی تعادلش رو از دست داد.
به چویا نگاه کرد.
«چویا انقدر مسخره بازی درنیار مگه من میدونستم؟»
دازای و چویا با حرص بهم نگاه میکردن که صدای باز شدن در اومد...
_
پایان.
- ۷۷۱
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط