Part ²²
Part ²²
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
میشه امشب حرف نزنیم، من خیلی خستمه........
گفت:
متاسفانه فردا هم مسابقه داری!
گفتم:
واییییییییییی نه.........
چه ساعتی؟!
گفت:
ایندفعه، ساعت ۹ شروع میشه.........
و اینکه بهتره بخوابی بعد از شکوندن این طلسم سنگین نیاز به استراحت روحی و بدنی داری.........
بازم بهت تاکید میکنم که بار آخرت باشه، یا اگه نه حداقل با من برو اینجور جاها.........
گفتم:
که تو هم با من طلسم بشی؟!
خندید و گفت:
همه رئیس اینجارو میشناسن، به همین دلیل کاریش ندارن.........
گفتم:
توی محوطه بهت مشکوک شدم و بخاطر همین ترکت کردم... میخواستم از دوباره بیام پیشت و باهات حرف بزنم که به جای اینکار وارد در شدم.........
گفت:
به چی؟!
گفتم:
به اینکه این قدرت هارو احضار کننده ها ندارن، در واقع دشمنانشون دارن.........
گفت:
وقتی که رئیس اینجای عجیب غریب بشی مجبوری قدرت درونی احضار روحیت رو پیدا کنی........
فردا که مسابقه دادی یه ذره استراحت کن و پس فرداش باهات هم گپ و گفت مهمی میکنم هم تمرین........
نفهمیدم که رسیدیم به اتاقم.........
انقدر سختم بود که بودن عوض کردن لباس خوابیدم توی تخت..........
پتوم رو مرتب کرد بعد... بعدش سرم رو بوس کرد..........
واقعا برام عجیب بود، چیزی بهش نگفتم بجاش گفتم:
اگه میشه فردا بیدارم کنی!
گفت:
یعنی تو انقدر میخوابی؟!
گفتم:
انقدر خستمه که بعید میدونم اصلا بیدار شم.........
گفت:
من حواسم هست مثل دفعه پیش...........
حالا راحت بخواب، منم همین جام... اگه حالت بد شد بهت گفتم که چجوری صدام بزنی.........
شب بخیر، عزیزم!
گفتم:
شب بخیر........
و بعدش دیگه چیزی نفهمیدم و رفتم به خواب سنگین!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
میشه امشب حرف نزنیم، من خیلی خستمه........
گفت:
متاسفانه فردا هم مسابقه داری!
گفتم:
واییییییییییی نه.........
چه ساعتی؟!
گفت:
ایندفعه، ساعت ۹ شروع میشه.........
و اینکه بهتره بخوابی بعد از شکوندن این طلسم سنگین نیاز به استراحت روحی و بدنی داری.........
بازم بهت تاکید میکنم که بار آخرت باشه، یا اگه نه حداقل با من برو اینجور جاها.........
گفتم:
که تو هم با من طلسم بشی؟!
خندید و گفت:
همه رئیس اینجارو میشناسن، به همین دلیل کاریش ندارن.........
گفتم:
توی محوطه بهت مشکوک شدم و بخاطر همین ترکت کردم... میخواستم از دوباره بیام پیشت و باهات حرف بزنم که به جای اینکار وارد در شدم.........
گفت:
به چی؟!
گفتم:
به اینکه این قدرت هارو احضار کننده ها ندارن، در واقع دشمنانشون دارن.........
گفت:
وقتی که رئیس اینجای عجیب غریب بشی مجبوری قدرت درونی احضار روحیت رو پیدا کنی........
فردا که مسابقه دادی یه ذره استراحت کن و پس فرداش باهات هم گپ و گفت مهمی میکنم هم تمرین........
نفهمیدم که رسیدیم به اتاقم.........
انقدر سختم بود که بودن عوض کردن لباس خوابیدم توی تخت..........
پتوم رو مرتب کرد بعد... بعدش سرم رو بوس کرد..........
واقعا برام عجیب بود، چیزی بهش نگفتم بجاش گفتم:
اگه میشه فردا بیدارم کنی!
گفت:
یعنی تو انقدر میخوابی؟!
گفتم:
انقدر خستمه که بعید میدونم اصلا بیدار شم.........
گفت:
من حواسم هست مثل دفعه پیش...........
حالا راحت بخواب، منم همین جام... اگه حالت بد شد بهت گفتم که چجوری صدام بزنی.........
شب بخیر، عزیزم!
گفتم:
شب بخیر........
و بعدش دیگه چیزی نفهمیدم و رفتم به خواب سنگین!
- ۲۶۵
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط