ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۶۰ (♡)
دیگه حتي ارزش نمایشی دست کردن رو نداره. کلید انداختم و در رو باز کردم که نگاهم قفل شد توي اخموش نگاه جدي و درد قلبم باز شروع شد و به زحمت لبامو به هم فشردم... روی مبل نشسته بود و نگاهم میکرد. گرفته رفتم تو. جدي و محکم گفت: کجا بودي تا الان؟ به ساعت نگاه کردم ۷:۳۰ بود...... مهمونیشون دیر شده بود. گرفته گفتم بیرون.. اخمشو غلیظ تر کرد و گفت اونو دارم میبینم..میگم کجا؟ با غیض گفتم قبرستون بلندشد و ناباور ابرو بالا انداخت و گفت:چی؟ با غیض گفتم حالا که جوابتو گرفتي دست از سرم بردار.. رفتم سمت اتاقم و بیحال و کسل :گفتم:مهمونی عزیزت دیر نمیشه.. الان حاضر میشم جلوي در اتاق بازومو کشید و نگهم داشت و نرمتر گفت: چی شده؟ لبامو محکم به هم فشردم با غیض و خشم :گفت گفته بودم بدون اجازه من حق نداري بري بیرون و از لاي دندوناش گفت: نگفته بودم؟ و با غیض گفت: کجا بودي تا این وقت؟ جوابشو ندادم. داشتم خفه میشدم ولي دندونامو به هم فشرده بودم تا صدايي ازم در نیاد. کلافه گفت: با توام..چته؟ خوبی؟ به زحمت و تلخ بدون سر بلند کردن و نگاه کردن بهش گفتم خوبم اما صدام خيلي ميلرزيد... سعي کردم بغضمو بپوشونم اما سخت بود..خیلی سخت.. پوزخند زد و خشك گفت:نيستي.. و از موضع عصبانیتش پایین اومد و حس کردم نگران گفت: اتفاقی
افتاده؟ چيزي هست که بخواي بهم بكي؟ با غیض و حرص گفتم نه. حالا بس کن. میخوام برم لباس عوض کنم. خواستم برم که بازوم رو محکم کشید سمت خودش که چرخیدم و رخ تو رخ شديم و عصبي گفت: چته؟ از دیدن رنگ چشماش دردم تازه تر شد. از لاي دندونام گفتم ميخواي بدوني چمه؟ و با نفرت خیلی غلیظ غریدم ازت متنفرم.. متنفر... و اشکم لرزون روي صورتم جاري شد. اجزاي صورتش یه دفعه از شوك به وضوح وا رفت. انگار باورش نمیشد چي شنیده اخمش محو و شل شد و نگاهش پر از ناباوري و بهت و تشویش شد. درد و غم خيلي عجيبي دويد توي چشماش.. از دیدن رنگ به شدت تلخ شده و دلخور چشماش قلبم ریخت و همون لحظه از گفتنش پشیمون شدم. من ازش متنفر بودم؟ نه..نبودم. پس پس چرا گفتمش؟ چرا فک میکنم این جمله همه وجودش رو ویرون کرد؟ خيلي اشفته لباشو سفت به هم فشرد و دستش که بازوم رو گرفته بود لرزون شل شد و پایین افتاد دلخوري و دردش غیر قابل ندیدن بود. دیگه تحمل این نگاه سنگینش رو نداشتم و زیر نگاه بهت زده و گنگ و غمگینش سریع رفتم تو اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. لرزون و تند دستمو به
(♡)پارت ۲۶۰ (♡)
دیگه حتي ارزش نمایشی دست کردن رو نداره. کلید انداختم و در رو باز کردم که نگاهم قفل شد توي اخموش نگاه جدي و درد قلبم باز شروع شد و به زحمت لبامو به هم فشردم... روی مبل نشسته بود و نگاهم میکرد. گرفته رفتم تو. جدي و محکم گفت: کجا بودي تا الان؟ به ساعت نگاه کردم ۷:۳۰ بود...... مهمونیشون دیر شده بود. گرفته گفتم بیرون.. اخمشو غلیظ تر کرد و گفت اونو دارم میبینم..میگم کجا؟ با غیض گفتم قبرستون بلندشد و ناباور ابرو بالا انداخت و گفت:چی؟ با غیض گفتم حالا که جوابتو گرفتي دست از سرم بردار.. رفتم سمت اتاقم و بیحال و کسل :گفتم:مهمونی عزیزت دیر نمیشه.. الان حاضر میشم جلوي در اتاق بازومو کشید و نگهم داشت و نرمتر گفت: چی شده؟ لبامو محکم به هم فشردم با غیض و خشم :گفت گفته بودم بدون اجازه من حق نداري بري بیرون و از لاي دندوناش گفت: نگفته بودم؟ و با غیض گفت: کجا بودي تا این وقت؟ جوابشو ندادم. داشتم خفه میشدم ولي دندونامو به هم فشرده بودم تا صدايي ازم در نیاد. کلافه گفت: با توام..چته؟ خوبی؟ به زحمت و تلخ بدون سر بلند کردن و نگاه کردن بهش گفتم خوبم اما صدام خيلي ميلرزيد... سعي کردم بغضمو بپوشونم اما سخت بود..خیلی سخت.. پوزخند زد و خشك گفت:نيستي.. و از موضع عصبانیتش پایین اومد و حس کردم نگران گفت: اتفاقی
افتاده؟ چيزي هست که بخواي بهم بكي؟ با غیض و حرص گفتم نه. حالا بس کن. میخوام برم لباس عوض کنم. خواستم برم که بازوم رو محکم کشید سمت خودش که چرخیدم و رخ تو رخ شديم و عصبي گفت: چته؟ از دیدن رنگ چشماش دردم تازه تر شد. از لاي دندونام گفتم ميخواي بدوني چمه؟ و با نفرت خیلی غلیظ غریدم ازت متنفرم.. متنفر... و اشکم لرزون روي صورتم جاري شد. اجزاي صورتش یه دفعه از شوك به وضوح وا رفت. انگار باورش نمیشد چي شنیده اخمش محو و شل شد و نگاهش پر از ناباوري و بهت و تشویش شد. درد و غم خيلي عجيبي دويد توي چشماش.. از دیدن رنگ به شدت تلخ شده و دلخور چشماش قلبم ریخت و همون لحظه از گفتنش پشیمون شدم. من ازش متنفر بودم؟ نه..نبودم. پس پس چرا گفتمش؟ چرا فک میکنم این جمله همه وجودش رو ویرون کرد؟ خيلي اشفته لباشو سفت به هم فشرد و دستش که بازوم رو گرفته بود لرزون شل شد و پایین افتاد دلخوري و دردش غیر قابل ندیدن بود. دیگه تحمل این نگاه سنگینش رو نداشتم و زیر نگاه بهت زده و گنگ و غمگینش سریع رفتم تو اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. لرزون و تند دستمو به
- ۴.۲k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط