سرطانم روز به روز بیشتر میشد با او نجنگیدم چون بخشی از
سرطانم روز به روز بیشتر میشد ، با او نجنگیدم چون بخشی از من بود .
من فقط با تخت بیمارستان میجنگیدم ، زخم بستر هایم را نوازش میکردم .
و خودم را در اشک فرزندانم میدیدم .
شاید خدا آنها را به من داده بود تا انعکاس خودم را در اشک هایشان ببینم .
من فقط با تخت بیمارستان میجنگیدم ، زخم بستر هایم را نوازش میکردم .
و خودم را در اشک فرزندانم میدیدم .
شاید خدا آنها را به من داده بود تا انعکاس خودم را در اشک هایشان ببینم .
- ۴۲
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط