( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۲۵
پچه هه هیچی نگفت و با دویدن سمته در رفت دختره چشم غره ای به دوستاش رفت و مشغول باز کرد شد " بیا کنارم درخت شکوفه گیلاس " با خواندن این جمله خنده رو لبش آمد نکنه کاره شاهزاده فرانسه هست کاغذ رو در دست اش سفت گرفت و روبه دوستاش کرد ... ات : اگه استاد اومد هوای منو داشته باشید زود میام
ارولیا تا میخواست حرف بزنه با نبود دستش مواجه شد فلاویا از عصبانیت سری تکون داد ( میشه یه لیوان آب بدین ) با شنیدن این حرف سمته صدا چرخید و با دیدن ژنرال فیلیکس شوکه ایستاد....
ارولیا با زدن به پهلو دوستش با آرنجش ریشه افکار فلاویا پاره شد و زود گفت..
فلاویا: امم حتما بفرمایید
مشغول پرکردن لیوانی شد و با پر شدن اش سمته ژنرال رفت و لیوان را سمتش گرفت...
فیلیکس : ممنون
فلاویا: خواهش میکنم ولی اینجا نباید بیایید
فیلیکس با پایین آوردن لیوان آب شوکه گفت....فیلیکس: چطور ؟
فلاویا: اینجا کلاس اشپزی کردن ماست و شاید برامون حرف در بیارن
فیلیکس با گذاشت لیوان رو میز کناری باعث ناراحت کردن فلاویا شد ( چرا دست خودم نداد مگه من دستاش رو میخورم ) با گفتن این کله در ذهن اش نگاهش رو رفتن فیلیکس افتاده خیلی پسره پرویی بود تشکر کردن که صحنه باید لیوان را دست فلاویا میداد
________
بلخره به درخت شکوفه گلرسید و دامن بلند سفید رنگش را از دست هایش رهاکرد و با مرد ای با لباس اشراف زاده ای مواجه شد به درخت تیکه داده بود و پشت اش بود دختره مشغول درست کردن موهایش شد دستمال ای که آن روز بهش اده بود رو گردنش بست و نیم نگاهی به اینه دستی اش انداخت مثل همیشه زیبایی خدایی داشت پا قدم شد سمته همان مرد
( چی بگم پرو رفتار کنم یا مهربون چیکار کنم راجبه اون روز و باختنم باهاش حرف میزنم اره همین کارو میکنم )
وقتی بهش رسید با صدا آرامی گفت..... ات : چرا بهم گفتین بیام
منتظر ماند تا اون مرد سمتش بچرخه و انتظار های که تو این مدت تا رسیدن به درخت شکوفه گیلاس به سر رسیده بهش خیره بود و ....
ولی
به نظره شما کیه ؟؟؟؟؟
تو کامنت ها بگید هر کی درست جواب بده فردا بیشتر از امروز پارت میزارم
پارت ۲۵
پچه هه هیچی نگفت و با دویدن سمته در رفت دختره چشم غره ای به دوستاش رفت و مشغول باز کرد شد " بیا کنارم درخت شکوفه گیلاس " با خواندن این جمله خنده رو لبش آمد نکنه کاره شاهزاده فرانسه هست کاغذ رو در دست اش سفت گرفت و روبه دوستاش کرد ... ات : اگه استاد اومد هوای منو داشته باشید زود میام
ارولیا تا میخواست حرف بزنه با نبود دستش مواجه شد فلاویا از عصبانیت سری تکون داد ( میشه یه لیوان آب بدین ) با شنیدن این حرف سمته صدا چرخید و با دیدن ژنرال فیلیکس شوکه ایستاد....
ارولیا با زدن به پهلو دوستش با آرنجش ریشه افکار فلاویا پاره شد و زود گفت..
فلاویا: امم حتما بفرمایید
مشغول پرکردن لیوانی شد و با پر شدن اش سمته ژنرال رفت و لیوان را سمتش گرفت...
فیلیکس : ممنون
فلاویا: خواهش میکنم ولی اینجا نباید بیایید
فیلیکس با پایین آوردن لیوان آب شوکه گفت....فیلیکس: چطور ؟
فلاویا: اینجا کلاس اشپزی کردن ماست و شاید برامون حرف در بیارن
فیلیکس با گذاشت لیوان رو میز کناری باعث ناراحت کردن فلاویا شد ( چرا دست خودم نداد مگه من دستاش رو میخورم ) با گفتن این کله در ذهن اش نگاهش رو رفتن فیلیکس افتاده خیلی پسره پرویی بود تشکر کردن که صحنه باید لیوان را دست فلاویا میداد
________
بلخره به درخت شکوفه گلرسید و دامن بلند سفید رنگش را از دست هایش رهاکرد و با مرد ای با لباس اشراف زاده ای مواجه شد به درخت تیکه داده بود و پشت اش بود دختره مشغول درست کردن موهایش شد دستمال ای که آن روز بهش اده بود رو گردنش بست و نیم نگاهی به اینه دستی اش انداخت مثل همیشه زیبایی خدایی داشت پا قدم شد سمته همان مرد
( چی بگم پرو رفتار کنم یا مهربون چیکار کنم راجبه اون روز و باختنم باهاش حرف میزنم اره همین کارو میکنم )
وقتی بهش رسید با صدا آرامی گفت..... ات : چرا بهم گفتین بیام
منتظر ماند تا اون مرد سمتش بچرخه و انتظار های که تو این مدت تا رسیدن به درخت شکوفه گیلاس به سر رسیده بهش خیره بود و ....
ولی
به نظره شما کیه ؟؟؟؟؟
تو کامنت ها بگید هر کی درست جواب بده فردا بیشتر از امروز پارت میزارم
- ۲۲.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط