پارت جدید ..میگذرد..

سلام سلام👁👄👁
گفتم گشادی رو کنار بزارم بیام پارت بدم
خیلی هاتون گفته بودید
دلم برا یویی سوخت ولی اینجاش رو دوست میدارم😌
بریم...
شروع
.
.
.
ویو نویسنده :
یویی هنوز به بادی که داشت او رو در این سفر همراهی می‌کرد عادت نکرده بود ( خودمم نمیدونم چرا اینقدر شاعرانه نوشتم ولم کنید🗿💔)
که ناگهان حس کرد بدنش کشیده شد و درد زیادی در قسمت شانه و دستش حس کرد

یکی دستش رو گرفته بود

سرش رو بلند کرد

چهره ی اون فرد در هم رفته بود و مشخص بود داره خیلی برای نگه داشتن یویی تلاش میکنه

یویی : ولم کن...

اون فرد : احمق !

یویی در ذهن : خودتی🗿.... بعدشم من چرا باید آخر های زندگیم هم فوش بخورم🗿💔

اون فرد به سختی یویی رو بالا کشید و بعد محکم او را از لبه ی پل دور کرد

با نفس نفس گفت : اگر میخوای..بمیری...جلوی من و خواهر هام..نمیشه...(نقطه نقس نفس زدنه دوستان😌)

یویی به حرف های اون فرد توجه نکرد بیشتر نگاهش روی صورت اون فرد بود

رنگ مو...

رنگ چشم...

بعد نگاهش به دوتا دختر بچه ای افتاد که پشت سر اون پسر قایم شده بود و با ترس و نگرانی با یویی نگاه میکردن

دیگه مطمئن شد

اون میتسویاست !

ویو یویی :

کرمم گرفت بقیه‌ش پارت بعد😝
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون اومده باشه☆
تا بعد جانه ♡
دیدگاه ها (۵۹)

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

کوچولوی من

پارت دوم عروسک کوچولو بعد چند دقیقه رسیدن به عمارت شخصی کوکو...

{مافیایی برای من }پارت:۲و لدون در زدن وارد شد+هی جیمین این ا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط