I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:6(94)
(ویو:جونگکوک)
به طبقه ی مدیریت که رسیدم،تهیونگ
اومد جلو...
و آروم شروع کرد به لب زدن:
🐻:هنوز چیزی نمیدونه.
سری تکون دادم...
_:خوبه،و فعلا هم چیزی نگید.
صاف تر ایستاد...
🐻:باشه.
و بعدش به سمت دفترم حرکت کردم...
منشی:سلام آقای جئون.
مثل همیشه،انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده،جوابش رو دادم:
_:سلام.(سرد و محکم.)
وارد دفتر شدم...
چند پرونده روی میزم چیده شده بود.
کتم رو در آوردم،و اویزونش کردم روی رگال اتاق.
نشستم روی صندلی،و عینکم رو گذاشتم روی چشمام...
پرونده ی اول...
پرونده ی اول حقوقی بود...
قرار بود،یاقوت امضاش کنه...
ولی الان بدون امضاش،این پرونده ناقصه...
آه...
من هنوز هم نمیتونم باور کنم که رفته...
آخه هم از طرف غم میشه گفت...
هم از طرف دانایی های خود یاقوت قبل از مرگش...
نفسی از ریه هام رو کامل به بیرون فرستادم...
و با وجود اینکه سخت بود،تمرکزم رو از روی یاقوت برداشتم و گذاشتمش روی پرونده ها...
تکتک و با دقت مطالعه میکردم...
بعضی از بند ها که مشکلات جزئی داشت رو،علامت میزدم...
چون به قول یاقوت:
«مشکل ها و اشتباهات از جزئیات میاد.»
تک خنده ی ریزی کردم...
خیلی بیشتر از سنش میدونست...
با باز شدن در،توسط تهیونگ رشته ی افکارم،پاره شد.
اومد و نشست روی صندلی رو به روی میز...
🐻:خب؟
می خوای چیکار کنی باهاش؟
کمی مکث کردم...
و فکری،به سراغم اومد...
_:میخوام...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:6(94)
(ویو:جونگکوک)
به طبقه ی مدیریت که رسیدم،تهیونگ
اومد جلو...
و آروم شروع کرد به لب زدن:
🐻:هنوز چیزی نمیدونه.
سری تکون دادم...
_:خوبه،و فعلا هم چیزی نگید.
صاف تر ایستاد...
🐻:باشه.
و بعدش به سمت دفترم حرکت کردم...
منشی:سلام آقای جئون.
مثل همیشه،انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده،جوابش رو دادم:
_:سلام.(سرد و محکم.)
وارد دفتر شدم...
چند پرونده روی میزم چیده شده بود.
کتم رو در آوردم،و اویزونش کردم روی رگال اتاق.
نشستم روی صندلی،و عینکم رو گذاشتم روی چشمام...
پرونده ی اول...
پرونده ی اول حقوقی بود...
قرار بود،یاقوت امضاش کنه...
ولی الان بدون امضاش،این پرونده ناقصه...
آه...
من هنوز هم نمیتونم باور کنم که رفته...
آخه هم از طرف غم میشه گفت...
هم از طرف دانایی های خود یاقوت قبل از مرگش...
نفسی از ریه هام رو کامل به بیرون فرستادم...
و با وجود اینکه سخت بود،تمرکزم رو از روی یاقوت برداشتم و گذاشتمش روی پرونده ها...
تکتک و با دقت مطالعه میکردم...
بعضی از بند ها که مشکلات جزئی داشت رو،علامت میزدم...
چون به قول یاقوت:
«مشکل ها و اشتباهات از جزئیات میاد.»
تک خنده ی ریزی کردم...
خیلی بیشتر از سنش میدونست...
با باز شدن در،توسط تهیونگ رشته ی افکارم،پاره شد.
اومد و نشست روی صندلی رو به روی میز...
🐻:خب؟
می خوای چیکار کنی باهاش؟
کمی مکث کردم...
و فکری،به سراغم اومد...
_:میخوام...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۲۰۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط