رمان: در جست و جوی رستگاری

رمان: در جست و جوی رستگاری
پارت دوم
حیح چقد زود پارت دادم-
_______________________________________

روز بعد در مراسم خاکسپاری؛
اسمان خکستری بود. باران ارامی روی سنگ های خیس گورستان می‌بارید و صدای گریه‌ی خانواده ی هلن در سکوت می‌پیچید. تابوت هلن در میان گل های سفید قرار داشت.
امی کنار مادر هلن ایستاده بود و دستش را دور بازوی او حلقه کرده بود.
مادر هلن با چشمانی سرخ شده از گریه، به تابوت دخترش نگاه کرد.

مادر هلن: اون دختر من بود... چرا باید اینطوری از من گرفته بشه؟

امی بقضش را فرو داد.

امی: میدونم. هیچ حرفی نمیتونه این درد رو کم کنه... اما شما در این موضوع تنها نیستید.

پدر هلن با خشم ب تابوت خیره شده.

پدر هلن: تنها نبود. اونهایی که اینکار رو کرده‌اند هنوز زنده اند.

امی نگاهش را ب او دوخت.

امی: و ما حقیقت رو میدونیم.

پدر هلن با خشم پاسخ داد.

پدر هلن: جولاس و کلارا.

چند لحظه سکوت برقرار شد. سکوتی پر از غم و درد های ناگفته.

پدر هلن: اون همسر خودش رو بخاطر اون زن از بین برد.

امی با درک موضوع یک بار سر تکان داد.

امی: هلن قبل از مردن؛ همه چیز رو درباره جولاس ب من گفته بود. میدونستم که دیگه دوستش نداره... اما هیچوقت فکر نمیکردم حاضر باشه برای رسیدن ب کلارا تا اینجا پیش بره.

مادر هلن با دستانش صورتش را پوشاند و بیشتر گریه گریه کرد. سپس با صدای گرفته و پر از درد گفت :

مادر هلن: چرا قانون هنوز براش کاری نکرده؟

امی ب نشانه محافظت دستش را دور بازوی او گذاشت و ارام فشرد. سعی داشت او را ارام کند .

امی: چون اونا پول و قدرت دارن. اما حقیقت برای همیشه پنهون نمیمونه.

پدر هلن ب انها نزدیک تر شد‌.

پدر هلن: من دخترم رو از دست دادم. اما اجازه نمیدم قاتلش زندگی ارومی داشته باشه.

در همان لحظه صدای قدم هایی از دور شنیده شد. همه برگشتند. جولاس در فاصله ای دور ایستاده بود. لباس سیاه و گران‌قیمتی پوشیده بود. اما او ب انها نزدیک نشد. فقط با چهر ای سرد و حسابگر ب انها خیره شد.
امی با دید او عصبانی شد.

امی: اینجا چی میخوای؟

جولا سرد پاسخ داد:

جولاس: اومدم برای اخرین بار هلن رو ببینم.

پدر هلن ب سمتش رفت.

پدر هلن: اخرین بار؟ تو دیگه حق نداری اسم دختر من رو ب زبون بیاری!

جولاس مکث کرد، اما پاسخی نداد. مادر هلن با گریه فریاد زد:

مادر هلن: تو دختر من رو کشتی!

امی با خشم گفت.

امی: کلارا این کار رو بخاطر تو کرد.

جولاس برای لحظه ای ب امی نگاه کرد.

جولاس: مدرکی هم داری؟

امی قدمی ب جلو برداشت و مستقیما ب جولاس نگاه کرد. خشم، عزم و اراده جایگزین غم قبلی‌اش شد. اما هنوز رگه هایی از ناراحتی در چهره هایشان دیده میشد.

امی: دارم. و روزی توی دادگاه سابتش میکنم، دیگه هیچ پولی نمیتونه نجاتت بده.

جولاس لبخند ضعیفی زد.

جولاس: پس توی دادگاه میبینمت...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

دوتا چصخل که با هم جنگ دارنمن سر بخش دوم مثل چی میخندم

Love for you...@hhahzhazf@woizet@kokushibo_dono@Obanai_68@sh...

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط