کلماتم را

کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون
دیدگاه ها (۵)

این عشق ماندنی این شعر بودنی این لحظه‌های با تو نشستن سر...

من همان شبان عاشقم سینه چاک و ساکت و غریب بی‌تکلف و رها ...

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام طاقت ف...

کاش می‌دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وق...

زندگی را سپاسبرای موهبت‌های بسیارشبرای چشمانی که به من دادتا...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۵ جیمین لحظه‌ای خشک اش زد این حرکت...

«مردی بین ما »پارت ۱۵: «اعترافی در سکوت» تهیونگ هنوز مرا در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط