گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا، برو

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا، برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

| #مولانا |
دیدگاه ها (۷)

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

مولانا:شمس،چرا هرچه بیش‌تر می‌فهمم،بیش‌تر احساس تنهایی می‌کن...

_ در این رهِ، مرا طاقتِ برگشتن نیستنشسته‌ام که مگر جاده به پ...

در باغی می خرامید آن آهوی رمیدهدامن کشان می رفت گل ها را چید...

ما ز بالاییم و بالا میرویمما ز دریاییم و دریا میرویم ما از آ...

#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌ #تو به جان آم...

تا صبح بیدارم ، چرا ؟ چون دوستت دارمآرام می بارم ، چرا ؟ چون...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزردهٔ گزند مبا...

❤🍂... بہ‌ شراب آن نڪَاهت همه شب همیشہ‌ مستمبہ‌ خدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط