چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلو

چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.»🌷 🍃

🌷 شادی روح #شهید_مهدی_باکری صلوات🌷
#خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۳)

چند روز؛ هیچ چیز!چند روز مانده بود تا عملیات بدر. از همه جلو...

حساسترين خطي كه در عمليات بدر به تصرف نيروهاي اسلامي در آمد ...

🔸 ای عراقی قاتل🔸 در خاطره ای از سردار عراقی، فرمانده لشکر پی...

هوری

شهرک المهدیاز شروع جنگ یک ماه گذشــت. ابراهیم به همراه حاج ح...

رمان دختر شینا ۱۲۱

ده خاطره از #شهید_حاج_حسین_خرازی♡به مناسبت #سالروز_شهادت_حاج...

ده خاطره از #شهید_حاج_حسین_خرازی♡به مناسبت #سالروز_شهادت_حاج...

پست اول :شهیدوارطان ارکیلیان جـوان انقــلابی ؛ داخل گردان ش...

مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط