پارت اخر
پارت اخر
وقتی عضو هشتمی و قراره بزودی بمیری
درخواستی
نامجون:حالا چیشده یدفعه مارو دعوت کردی
جیهوپ:عجیبه
یانگ هی :راستش دلم گرفته بود و میخواستم یه امشب و با شما باشم و باهم خوش باشیم
جین:حالا دلیلش مهم نیست حالا که دلت میخواد خوش بگذرونی امشب پس ماهم برات شاد میکنیم امشب و
جونگکوک:درسته
یانگ هی:ممنونم
اونشب اعضا و یانگ هی کلی باهم خوش گذروندن و تا اخر شب اعضا از خستگی خوابشون برد و یانگ هی خوشحال بود چون شب آخر عمرش و با پسرا گذرونده بود پس به اتاقش رفت و دراز کشید و چشاش و بست همین که خوابید روح از تنش جدا شد و حتی نتونست صبح فردا رو ببینه
فردا وقتی اعضا یانگ هی و میخواستن بیدار کنن با نامه ای بر خوردن
که نوشته بود
*پسرا ممنون که شب و باهام گذروندینراستش دلیل اصلی که خواستم باهم باشیم این بود که من سرطان خون دارم و فقط ۱ روزوقت دارم برای زندگی اولش ۳ماه بود ولی بعد خیلی زود وقتش شد ممنون که همیشه پیشم بودین ناراحت نباشید به هرحال که قرار بود یه روزی بمیرم خیلی دوستون دارم شما زندگی منو روشن کردین ناراحت نباشید و شاد زندگی کنین*
اعضا به گریه افتاده بودن و حالشون داغون شده بود بعد از خاکسپاری هم اعضا دیگه مثل قبل نبودن و خوابگاهشون خیلی بی روح شده بود اعضا دیگه به راحتی نمیتونستن لبخند بزنن
پایان:)))
وقتی عضو هشتمی و قراره بزودی بمیری
درخواستی
نامجون:حالا چیشده یدفعه مارو دعوت کردی
جیهوپ:عجیبه
یانگ هی :راستش دلم گرفته بود و میخواستم یه امشب و با شما باشم و باهم خوش باشیم
جین:حالا دلیلش مهم نیست حالا که دلت میخواد خوش بگذرونی امشب پس ماهم برات شاد میکنیم امشب و
جونگکوک:درسته
یانگ هی:ممنونم
اونشب اعضا و یانگ هی کلی باهم خوش گذروندن و تا اخر شب اعضا از خستگی خوابشون برد و یانگ هی خوشحال بود چون شب آخر عمرش و با پسرا گذرونده بود پس به اتاقش رفت و دراز کشید و چشاش و بست همین که خوابید روح از تنش جدا شد و حتی نتونست صبح فردا رو ببینه
فردا وقتی اعضا یانگ هی و میخواستن بیدار کنن با نامه ای بر خوردن
که نوشته بود
*پسرا ممنون که شب و باهام گذروندینراستش دلیل اصلی که خواستم باهم باشیم این بود که من سرطان خون دارم و فقط ۱ روزوقت دارم برای زندگی اولش ۳ماه بود ولی بعد خیلی زود وقتش شد ممنون که همیشه پیشم بودین ناراحت نباشید به هرحال که قرار بود یه روزی بمیرم خیلی دوستون دارم شما زندگی منو روشن کردین ناراحت نباشید و شاد زندگی کنین*
اعضا به گریه افتاده بودن و حالشون داغون شده بود بعد از خاکسپاری هم اعضا دیگه مثل قبل نبودن و خوابگاهشون خیلی بی روح شده بود اعضا دیگه به راحتی نمیتونستن لبخند بزنن
پایان:)))
- ۱۴.۲k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط